#مردی_که_میشناسم_پارت_239

رشید از پشت صندوق بلند شد و به سمتش قدم برداشت: حالتون خوبه آقا؟ اینجا مستانه هست دیگه. یعنی چی کجاست؟

-:اون دختری که بهت گفتم اومد زنگ زد اون کجاست؟

رشید ابروانش را بالا کشید: کدوم دختر آقا... اینجا کسی نیومده که...

نفس کشیدن برایش متوقف شد. چشمانش سوخت. ناباورانه چشم گرداند. همه در آرامش مشغول کار بودند. عبدل مشغول گرفتن سفارشات بود. زارا با سینی نوشیدنی ها به یکی از تخت ها نزدیک می شد. مستانه نبود... مطمئن بود صدای مستانه را شنیده است. مستانه نبود؟ دنیا برایش تیره و تار شد. هر آن میخواست زمین دهن باز کند و ببلعدش... نفسش بالا نمی آمد. قلبش در سینه می کوبید. نمی توانست نفس بکشد. تمام ذوق و شوقی که از فرودگاه تا اینجا کشانده بودش را از دست داده بود. پاهایش لرزید. دستش را به میز بزرگ شیشه ای گرفت تا مانع افتادنش شود. رشید پیش آمد: آقا خوبین؟

به چشمان رشید خیره شد: واقعا نیومده؟!

رشید پلک زد. برقی که لحظه ای پیش در چشمان طاهر بود را برای اولین بار دیده بود و حال باز هم چشمانش همان سرمای همیشه را داشت.

ناامید از پاسخ رشید سرش را رها کرد. سرش روی سینه اش خم شد و دستش لرزید. کاش می میرد. میمیرد... یعنی تمام این مدت با کسی صحبت نکرده بود؟ تنها یک توهم بود؟

مستانه نیامده بود؟!

دست روی چشمانش نشست.

دستش را بلند کرد. روی دستان سرد که نشست قلبش از حرکت ایستاد. بو کشید... بوی عطر زنانه ای که در بین بوی عطر غذاها گم می شد در مشامش پیچید. نفس هایش به شمارش افتاده بود. دیگر تحمل این حجم استرس را نداشت.

صدایی زیر گوشش گفت: طاهر...

لب زد. اما صدایی شنیده نشد. سرش کج شد و سعی کرد دستان روی چشمانش را عقب بکشد اما دستها محکم به چشمانش چسبیده بودند. آرام زمزمه کرد: دستت و بردار حوصله ندارم...

این را به عربی گفت و باز هم صدا کنار گوشش گفت: من که عربی بلد نیستم.

سرش را جلو کشید و باعث شد دستان روی چشمهایش جدا شود. قبل از اینکه کنترلش را از دست دهد بلند شد و ایستاد. سر چرخاند و به دختری که پیش رویش ایستاده بود خیره شد. به موهای خرمایی بیرون زده از شالش... به چشمان آرایش شده ای که زیبایی خود را بیش از همیشه به رخ می کشیدند. لبهایی که رژ لب مسی آهان را زیباتر جلوه می داد.

دختری که مقابلش قرار داشت هیچ شباهتی به مستانه ی هفده ساله نداشت در عین حال خود او بود. همان چشم ها... همان گونه ها... همان صورت... همان چانه ی بر آمده... مستانه بود و نبود.

قبل از اینکه واکنشی نشان دهد مستانه قدمی جلو گذاشت. روبرویش ایستاد. نگاهش را روی صورتش حرکت داد و دستش را بلند کرد. تکان نخورد تا دست مستانه روی گونه اش نشست و سر مستانه به سمت شانه اش کج شد: چقدر عوض شدی...

ناباورانه پلک زد. سرمای دست مستانه به تن داغش منتقل شد. مطمئنا خودش بود. مستانه بود. خواب نبود. توهم نبود. مستانه بود.

لبهای مستانه برای لبخند کش آمد و آهسته گفت: ببخشید...

دستش را بلند کرد و روی دست مستانه که روی صورتش قرار داشت گذاشت.

مستانه به خنده افتاد: میخواستم یکم اذیتت کنم که یادت باشه دیگه هیچوقت بدون اینکه بهم بگی نزاری بری.

با حرکتی غیر منتظره قدمی پیش گذاشت. بی توجه به تمام کسانی که در آنجا حضور داشتند فاصله ی بینشان را با قدمی پر کرد و دست دور کمر مستانه انداخت و در آغوشش کشید. دست دیگرش دست سرد مستانه را رها کرد و به روی سرش قرار گرفت و سر دخترک را به سینه اش فشرد.

romangram.com | @romangram_com