#مردی_که_میشناسم_پارت_238


دنبالش میگشت! مگر می شد نگردد. نالید: کجایی مستانه؟!

-:مستانه...

اخم هایش در هم کشیده شد. مستانه خندید: تو مستانه ام. بیا طاهر دلتنگم.

یک دفعه گویا پاهایش جان گرفت. کسی که دقایقی پیش با تکرار نام مستانه به سمتش برگشته بود متعجب نگاهش میکرد. بی تفاوت به آدم ها به سمت مسیری که آمده بود دوید. در حین آمدن به سختی مسیر را می دید. نگاهش بین آدم ها چرخ میخورد اما حال... تنها ماشین را می دید که انتظارش را می کشید.

در گوشی نالید: همونجا بمون. تکون نخور...

فریاد کشید: مستانه هیچ جا نرو...

-:طاهر...

نالید: بگو مستانه بگو... تا وقتی زنده ام فقط صدای تو رو میشنوم.

دخترک آرام در گوشی پچ پچ کرد: دوست دارم.

پاهایش از حرکت باز ایستاد. چشمانش دنیا را نمی دید. هیچ حس نمیکرد. تنها یک صدا می شنید. یک صدا که در گوشش نجوا می زد دوست دارم. چند ثانیه به همان حال ماند تا صدای مستانه بلند شد: زود بیا طاهر...

تماس قطع شد. به سمت ماشین حرکت کرد. پشت فرمان نشست و با تکرار دوست دارم زیر لب پا روی گاز گذاشت. نگاهش به حرکت ساعت دیجیتالی بود و پایش روی گاز. نزدیکترین مسیر را انتخاب کرد. میخواست سریعتر به مستانه برسد. دلتنگ بود. دلتنگ مستانه... دلتنگ بودنش... حضورش... میخواست سریعتر برسد. در آغوشش بکشد. میخواست بعد از سالها آنقدر مستانه را غرق بوسه کند که تمام این سالهایی که میخواست و نتوانسته بود او را ببوسد را تلافی کند. مطمئنا هیچ چیز جای این سالها را پر نمیکرد اما میخواست برای آرامش هم شده ببوسدش... شاید این ضربان قلبش آرام بگیرد.

چشمانش را بست. باید به مستانه می گفت عاشقش است. باید برای مستانه از عشقش می گفت. از علاقه اش... از تردید هایی که دیگر در کار نبود.

ماشین را در خیابان پارک کرد و پیاده شد.

نگاهش به مستانه بود که در زیر نور آفتاب سوزان در بالای فضای سبز می درخشید. به سرعت به سمت ساختمان دوید. در برابر فضای شیشه ای رستوران که رسید ایستاد. نگاهش را از همان جا به درون رستوران چرخاند. خبری نبود از هیچکس... جز تخت هایی که پر بودند... گارسون های در حال کار... مشتری هایی که مشغول خوردن بودند. کودکی که کنار فواره بازی میکرد. به برچسب بزرگ خوش آمدید روی در شیشه ای خیره شد و در را هل داد.

رشید با ورودش از پشت صندوق برخاست و سلام داد.

سری تکان داد و به اطراف چشم چرخاند و در حالی که به سمت آشپزخانه قدم برمی داشت گفت: کجاست؟!

رشید پلک زد: کی؟

ایستاد و به سمت رشید برگشت: مستانه...

رشید چشمانش را گرد کرد: مستانه که اینجاست...

هیجان زده گفت: آره کجاست؟


romangram.com | @romangram_com