#مردی_که_میشناسم_پارت_233

کاش می شد دوباره تماس بگیرد. دوباره تماس بگیرد و باز هم بله گفتنش را در گوشی بشنود. دست روی دهانش گذاشت و بعد از سالها به هق هق افتاد... هق هق ی که سعی در خفه کردنش نداشت.

حال می توانست آزادانه برای دل تنگی هاش زار بزند.

***

7



زیر گوشش زمزمه کرد: طاهر...

تمام تنش مور مور شد. در خود جمع شد اما چشم باز نکرد. اجازه داد باز هم تکرار کند: طاهر...

باز هم میخواست بشنود. بارها و بارها... هزاران بار هم کم بود برای اینکه نامش را از زبان او بشنود.

اما وقتی نفس هایش به صورتش خورد و لحظه ای طول نکشید که لبهایش صورتش را لمس کرد چشم باز کرد. نتوانست نسبت به این لبها بی تفاوت باشد. مستانه خود را عقب کشید و ریز خندید: داشتی کلک می زدی خوابی؟

ریز خندید. چرخی به دور خودش زد و دستانش را پشت سرش در هم گره کرد و به راست و چپ خم شد: من تو رو نشناسم باید بمیرم. هیچوقت نمیتونی بهم دروغ بگی.

خود را روی صندلی بالا کشید: کی خواست بهت دروغ بگه...

مستانه جلو آمد. در برابرش خم شد و صورتش را کاملا مماس با صورتش نگه داشت. به چشمان عسلی دخترک خیره شد. نگاهش از چشمانش به سمت پایین می رفت که نگاهش را بالا کشید و با حرکتی غیر منتظره فاصله ی بینشان را از بین برد و لبهایش را به کام گرفت. چون تشنه ی به آب رسیده دستانش را بالا کشید و بازوی مستانه را گرفت و روی پاهایش نشاند.

دستان مستانه به دور گردنش حلقه شد.

مستانه را به خود فشرد. ناخودآگاه قطره اشکی از چشمانش جاری شد. مستانه عقب کشید. صورتش را با دستانش قاب گرفت. چند لحظه خیره خیره به چشمانش نگریست. سر خم کرد.

لبهای مستانه که روی گونه اش نشست و اشک را از گونه اش پاک کرد چشم بست.

با صدای رشید چشم باز کرد. گیج نگاهش را از صورت سیاه رشید گرفت و به اطراف دوخت. تنش درد گرفته بود. خود را کمی بالا کشید. سرش را به چپ و راست کشید و صدای شکستن مهره های گردنش بلند شد.

رشید فاکتور ها را به سمتش گرفت: فاکتورای کل رستورانا...

دستش را پیش برد برای گرفتن فاکتورها که نگاهش روی دستبند دور مچ دستش ثابت ماند.

از یادآوری آنچه خواب میدید گوشه ی لبش بالا رفت. رشید سر خم کرد: میخواین یه چیزی بیارم بخورین؟

خمیازه ای کشید. فاکتور ها را روی میز گذاشت و روی کاناپه جا به جا شد: نه خوبه... می تونی بری.

رشید سری تکان داد و به سمت بیرون به راه افتاد. نادیا از پشت پیشخوان بیرون آمد و در حال باز کردن پیش بند از دور گردنش گفت: من میتونم یه سر برم بیرون و برگردم؟!

romangram.com | @romangram_com