#مردی_که_میشناسم_پارت_232
وَلی با ناامیدی گفت: میری که باهاش ازدواج کنی؟
به سمت پدرش برگشت و بعد از مدت ها زل زد به چشمانش: نمیدونم. میرم ببینم هنوزم لایق عشقش هستم یا نه!
***
تکیه به تخت روبروی کتابخانه نشست. به کمد لباسها با درهای بازش خیره شد. به ترکیب رنگ لباسها، سالها بود لباسهایش را با همان ترکیب رنگ مورد نظر طاهر می چید. سالها بود زندگی اش روال زندگی که از طاهر آموخته بود را در پیش گرفته بود.
پنج سال می گذشت اما او یاد گرفته بود طاهر وار زندگی کند.
سرش را بالا کشید. تکیه به میز چشمانش را بالا کشید و به برگ زیباهای روی میزش نگاه کرد. به یک گلدانی که حال چهار گلدان بود. چهارگلدان بزرگ برگ زیبای دوست داشتنی...
دست روی جیب مانتویش گذاشت. روی برگه ی سفید توی جیبش... روی آدرسی که از همان روز رفتنش به دنبالش بود. حتی برای بدست آوردنش به سراغ لیدا رفته بود. لیدایی که تا دو ماه بعد از رفتن طاهر غیب شده بود.
روزهای بعد از رفتن طاهر با وجود آنکه چشم دیدن لیدا را نداشت به سراغش رفته بود، تا از طاهر خبری بگیرد.
لیدا دو ماه بعد تنها لبخند زده بود به رویش: بی خبرم عزیزم...
می دانست بی خبر نیست. می دانست از طاهر خبر دارد که پرونده ی شوهر ساجده را پیش می برد. می دانست با طاهر در ارتباط است اما همه او را کودکی بیش نمی دانستند.
دستش را در جیب فرو برد. کاغذ را بیرون کشید... آدرس را آنقدر خوانده بود که کاملا حفظ باشد. کاملا می دانست در آدرس چه می خواند.
چهار دست و پا به سمت عسلی اش حرکت کرد. گوشی را برداشت و دوباره به حالت قبل تکیه به تخت نشست. گوشی را در دستش چرخ داد... با تردید به شماره نگاه کرد. دستش روی شماره گیری گوشی لغزید و دو صفر را وارد کرد. شانه هایش می لرزید. گویا لرز تمام تنش را در بر گرفته بود.
شماره را وارد کرد و گوشی را به گوش چسباند. منتظر ماند تا صدای بوق پخش شود. لحظه ها را می شمرد. ناامید گوشی را دور میکرد که اولین بوق و دومین بوق و سومین بوق...
سر برداشت. عقربه های ساعت از چهار صبح گذشته بودند...
صدای خواب آلودی به عربی زمزمه کرد: نعم؟
اگر آسمان ها به زمین می آمدند. اگر دریاها خشک می شدند... اگر هستی به جهنم بدل می شد... اگر تمام انسان ها تغییر می کردند امکان نداشت این صدا را فراموش کند. امکان نداشت فراموش کرده باشد این صدا... با این تن آرام و مردانه و رسا متعلق به اوست.
صدا زمزمه کرد: نعم؟؟!...
نعم ای که در گوشش اکو انداخت و گویا با تن بلند تا کوتاه تکرار می شد.
قبل از اینکه توان حرف زدن بیاید تماس قطع شد. گوشی را در مقابل صورتش گرفت و به صفحه ی خاموش آن چشم دوخت. پنج سال به هرکسی که می شناخت و می توانست کمک بگیرد رو انداخته بود. پنج سال دیوانه وار به دنبالش گشته بود.
با این شماره چقدر نزدیک بوده است. چقدر نزدیک حس می شد... چقدر می توانست نزدیک باشد...
romangram.com | @romangram_com