#مردی_که_میشناسم_پارت_231

از جا پرید و با همان تلخی ادامه داد: با اون داشتی؟

وَلی دو پله را بالا آمد و روبروی دخترش ایستاد: چرا بیخیال نمیشی؟ چرا داری یکاری میکنی احساس گناه کنم؟ چرا باور نمیکنی از دست دادن اون برای من سخت تر از تو بود؟! تو یه عشق بچگونه رو از دست دادی و من برادرمو...رفیقم و از دست دادم. اون تنها رفیقی بود که تو تمام این سالها می تونستم بهش اعتماد کنم. محرم اسرارم بود. چرا فقط داری سنگ خودت و به سینه میزنی؟ تو برادرم و ازم گرفتی با رفتار اشتباهت.

پوزخندی زد: رفتار اشتباه؟ من از همون روزی که به اون گفتم به شما هم گفتم دوسش دارم. چرا اون موقع نگفتی نه؟! چرا اون موقع حرفی نزدی؟ چرا بعدش که برای همه از علاقم میگفتم نگفتی نه نکن... اشتباهه. اون موقع اشتباه نبود؟

وَلی دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد تا بتواند بهتر نفس بکشد. خشمگین بود. غرید: اون موقع نمیدونستم عاشق ویدا بوده...

باید پا روی زمین می کوبید. مثل گذشته با داد حرفش را به زبان می آورد اما اینبار با آرامش گفت: ویدا عاشق طاهر بود نه طاهر... طاهر هیچوقت یادش نرفته بود ویدا چطوری پشت پا زد به قول و قرارشون...

وَلی متعجب نگاهش کرد. انتظار داشت مستانه از شنیدن موضوع ویدا و طاهر غافلگیر شود اما آرامش مستانه، این صحبت هایی که داشت... گویا او بیشتر از هر کسی در مورد این موضوع می دانست.

مستانه ادامه داد: ویدا بود که نخواست بمونه. نخواست منتظرش باشه. نخواست رسم عاشقی و بجا بیاره. اینکه خواهر شما ترسوئه و نتونست از علاقش بگه ربطی به طاهر نداشت.

-:تو چی میدونی؟

با تلخی پا روی پله ها گذاشت: همه چی... چیزایی که شما باید به عنوان دوستش میدونستین ولی نفهمیدین. هیچی از دردی که کشیده بود نفهمیدین. به نظر خودتون رفاقت کردین اما رفاقتی نبود...

-:طاهر به اعتماد من خیانت کرد.

به سمت وَلی برگشت. از بالای پله ها و روی نرده به سمتش خم شد: چون من خواستم. من کردم... میدونی چقدر اذیتش کردم تا به خواسته ام تن بده!؟ نفهمیدی... خواستی اون و مقصر بدونی در صورتی که مقصر واقعی من بودم.

-:تو بچه بودی...

-:چرا نمیخوای باور کنی بزرگ شدم؟! چرا نخواستی باور کنی با همه بچگیم عاشق شده بودم؟!

وَلی با تمسخر گفت: اگه عاشق بودی الان با نریمان نمی چرخیدی.

ناباورانه نگاهش کرد. خود را عقب کشید و پوزخند زد. به خنده افتاد. خنده اش درد داشت. سرش را به طرفین تکان داد: نریمان همیشه بود. نریمان اونقدر در حقم خوبی کرده که نمیدونم چطوری شرمنده اش نباشم. اون وقت شما؟! چون گفتم و خندیدم و لبخند زدم فکر کردی فراموشش کردم؟ برای همین نامه هاش و ازم قایم کردی؟ برای همین نگفتی دفترم پیش توئه؟ برای همین این همه سال نذاشتی هیچ آدرسی ازش پیدا کنم؟

-:نباید می رفتی سراغ کمدم...

-:که هنوزم همینطور مثل کبک سرم و بکنم تو برف؟ که نفهمم دور و برم چی میگذره؟ که هنوزم امید داشته باشم برمیگرده وقتی ازش قول گرفتی بخاطر خودم سراغم نیاد؟

وَلی با تندخویی گفت: طاهر دیگه برنمیگرده...

به راه افتاد و در حال بالا رفتن زمزمه کرد: میدونم.

و با کنایه ادامه داد: اون رو حرفی که میزنه میمونه. بر خلاف شما...

قبل از ورود به طبقه ی دوم ایستاد و گفت: میخوام برم دبی...

romangram.com | @romangram_com