#مردی_که_میشناسم_پارت_230


نگاهش را به صورت نریمان دوخت: نمیدونم.

-:یکی از دوستام دو هفته ی دیگه یه تور میبره دبی... بخوای میتونم بگم اقدام کنه. میتونی با تور بری اینطوری هم زودتر ویزا میگیری هم مشکل هتل و این چیزا نخواهی داشت.

نمی دانست در بیان احساساتش نسبت به حس نریمان باید چه کلماتی به زبان بیاورد. خواست حرفی بزند که نریمان گفت: نمیخوام حالا که از احساسم میدونی خودت و مدیون بدونی. میدونم طاهر دوست داری... برو ببین هنوزم همونطور دوسش داری!

با شرمندگی سر به پایین انداخت: امروز بهم لطف بزرگی کردی.

-:بخاطر تو نبود. برای خودم اینکار و کردم. خسته شدم از اینکه نقش یه دوست خوب و بازی میکنم. میخوام تکلیف خودم مشخص بشه.

-:چطوری پیداش کردی؟ خیلی دنبال اسم رستوران مستانه گشتم.

نریمان مطمئن گفت: طاهر غمگسار خوب بلده در عین بودن ناپدید بشه.

دست به دستگیره برد: ممنونم نریمان...

-:خبرم کن اگه خواستی بری.

-:حتما شبت بخیر...

با دور شدن نریمان، کلید را در قفل جا داد و چرخاند. پا به پاگرد گذاشت و در را پشت سرش بست که چراغ روشن. از جا پرید و دست روی قلبش گذاشت. با دیدن پدرش که کنار در ورودی طبقه ی دوم ایستاده بود اخم کرد اما آهسته سلام داد.

وَلی گلویش را صاف کرد: نریمان رفت؟

چشمانش گرد شد. پدرش در مورد نریمان می دانست؟ به سرعت خود را بازیافت. قطعا می دانست. پدرش عادت داشت بی سر و صدا در زندگی اش سرک بکشد.

-:رفت.

-:پسر خوبیه. دوست دارم از نزدیک باهاش آشنا بشم!

-:چرا؟

وَلی صادقانه گفت: پسر به این خوبی و چرا باید از دست بدی؟ میتونی زندگیت و کنارش بسازی.

با تلخی زمزمه کرد: که اونم ازم بگیری؟

وَلی با عصبانیت دندان روی هم سایید و غرید: هنوز نمی خوای فراموشش کنی؟

سعی کرد آرامشش را حفظ کند و ادامه داد: من با نریمان پدر گشتگی ندارم.


romangram.com | @romangram_com