#مردی_که_میشناسم_پارت_229
نریمان به سرعت عقب کشید: خب بزار بگم منو بیاره.
-:قبلش دوست دارم بدونم این چیه که برای گفتنش اینقدر زبونت و گاز میگیری.
خندید: فهمیدی؟
-:بلا نسبت خر نیستم که...
-:اِ... من کی همچین حرفی زدم؟!
-:دارم کم کم فکر میکنم عاشق زن بابام شدی که اینطوری داری لقمه رو دور سرت میچرخونی.
چشمان نریمان گرد شد.
شانه بالا انداخت: بخدا دیگه عقلم به هیچ جا قد نمیده. همش داری میپیچونی... بابا یه کلام بگو خلاصمون کن. نگی پا میشم میرما... نمیخوای زن بگیری هم تو رو بخیر و ما رو بسلامت. مگه به زور میخوام زنت بدم؟ اصلا زوده برات هنوز بچه ای... بزار تو چِل...
از آنچه به زبان می آورد مکث کرد. طاهر در دهه چهل زندگی اش بود. لبهایش لرزید. بغض به سینه اش چنگ زد. طاهر حال چهل و پنج ساله بود... چهل و پنج سال...
نریمان خم شد و سر به زیر گفت: دختری که دوسش دارم تویی...
سرش چنان بلند شد که صدای شکستن مهره های گردنش به گوش رسید و در آهنگ بی کلام پخش شده در رستوران گم شد. نریمان ادامه داد: از همون اولم چون ازت خوشم اومده بود اومدم دنبالت...
نفس کشید. نریمان دوستش داشت؟! او طاهر را دوست داشت. نریمان می دانست طاهر را دوست دارد.
نریمان به چشمانش زل زد و ادامه داد: من نمیخوام دوست دخترم باشی. میخوام ازت خواستگاری کنم ولی من هیچوقت از کسی خواستگاری نمیکنم مطمئن نباشم فقط به من فکر میکنه. واسه همین. این کاغذ مال توئه. برو وقتی برگشتی من تصمیم میگیرم که ازت خواستگاری کنم یا نه.
و برگه را با نوک انگشتانش به سمتش هل داد. نگاهش به برگه کشیده شد. نریمان برگه را جلوتر هل داد. دست لرزانش به سمت برگه رفت. به محض اینکه انگشتانش برگه را لمس کرد نریمان گفت: هر اتفاقی بیفته من هیچوقت از اینکه دوست داشتم پشیمون نمیشم.
پلک زد و نریمان خود را عقب کشید. کاغذ را جلو کشید و با دستهای لرزان تای برگه را باز کرد. به آدرس انگلیسی و عربی یادداشت شده در برگه خیره شد و در پایان شماره تلفنی با پیش شماره نود و هفت که زیرش نوشته شده بود: طاهر غمگسار...
شام را در سکوت خوردند. بی حرف... نتوانست چیز زیادی بخورد. تنها چند تکه از گوشت استیک را به دهان گذاشت و بعد غذا را پس زد. هر بار که نگاهش به کاغذ گوشه ی میز می افتاد قلبش در سینه می کوبید. حال آدرس طاهر را هم داشت.
کنار نریمان، روی صندلی کمک راننده نشست و چشم به خیابان های فرو رفته در تاریکی دوخت. اولین بار طاهر را در چنین تاریکی بوسیده بود. طاهر در یکی از نامه هایش از آن شب نوشته بود. تک تک کلمات نامه را از حفظ بود:
« توی یه کتابی خوندم بعضی بوسه ها، بوسه نیستن آتیشن...
وقتی بهش فکر میکنم یاد شبی می افتم که بوسیدیم. اون شب حس میکردم دلم میخواد بمیرم. اون شب آتیش گرفته بودم. تک تک رفتارات عصبیم میکرد و تو با آرامش کار خودت و میکردی. باورم نمیشه نشسته بودی جلوی تایر ماشین و باهاش حرف میزدی...
برای تو هم خاطرات اون بوسه ها موندگار شدن مستانه؟ »
ماشین نریمان در چند قدمی خانه متوقف شد. به سمت نریمان برگشت. برگه بین انگشتانش در مشتش گم شده بود. نریمان لبخندی زد: میخوای بری؟
romangram.com | @romangram_com