#مردی_که_میشناسم_پارت_228
با ناامیدی گفت: نگو فرشته هست...
نریمان یخ زد. با تاسف پلک زد و گفت: واقعا؟ نه واقعا؟ دستت درد نکنه. هرچی تحفه هست برای من لقمه گرفتی.
خندید و از جا پرید: خب بمن چه. مثل بچه ی آدم درست حسابی بگو کی رو دوست داری.
نریمان دست به جیب کتش برد و کاغذی را بیرون کشید و روی میز گذاشت. دستش را به سمت کاغذ دراز کرد و گفت: اوه... بابا با کلاس. اسمش و تو کاغذ نوشتی؟
قبل از اینکه دستش به کاغذ برسد دست نریمان روی کاغذ کوچک تا شده نشست. متعجب سر بلند کرد و نگاهش را به چشمان سبز نریمان دوخت.
نریمان نفس عمیقی کشید و گفت: روز اولی که دیدیم یادته؟!
سر تکان داد و دستش را عقب کشید: یادمه...
-:اون روز قرار بود بیام دنبال فرانک ولی قالم گذاشت. منم مثل احمقا منتظرش بودم تا دیدم یواش یواش همه رفتن جز تو! کنجکاو شدم. دیدم نه همونطوری وایسادی تا اومدم سراغت و اونطوری حالم و گرفتی.
نیشخندی زد: یادم نمیاد حال گیری کرده باشم.
-:فقط مونده بود با اون اخمات یکی بکوبی تو صورتم.
پلک زد: اون روز آژانس و تو خبر کرده بودی نه؟!
نریمان لبخند شیرینی به لب نشاند که دندان هایش را به نمایش گذاشت و با مهربانی سری به سمت شانه ی چپش کج کرد: نمیتونستم ببینم یه خانم توی اون بارون راهی بشه. هر چند اگه افتخار می دادی خوشحال میشدم برسونمت اما خب تو دریغ کردی.
شرمنده ی این محبت نریمان گفت: من همیشه شرمنده ی محبت هاتم.
-:نباش. کاری نکردم که بخوای تشکر کنی... اما...
مکث کرد. مکثش که طولانی شد خود را جلو کشید: چی میخوای بگی نریمان که اینطوری داری بالا پایینش میکنی؟
دستش را به سمت کاغذ زیر انگشتان نریمان دراز کرد: اسم کی اون توئه که اینطوری داری دل دل میکنی؟
قبل از اینکه دستش روی دست نریمان بنشیند نریمان گفت: مستانه...
سر بلند کرد: جونم؟
-:بی بلا...
با ناامید گفت: نریمان میخوای بگی یا نه؟ بخدا گشنمه. صدای این شکمه در اومد.
romangram.com | @romangram_com