#مردی_که_میشناسم_پارت_227

موهایش را که مدام در صورتش می افتادند باز عقب زد: نه ولی کلا فکر نمیکنم خیلی دلیل داشته باشه اینکار و بکنی.

نریمان چشمکی زد: حالا نگران نباش... یه دلیل براش پیدا میکنیم.

خود را جلو کشید: مشکوک میزنی نریمان... چه خبره؟

-:اینقدر بدم که محبت هام مشکوک میزنه.

خندید: دیوونه تو اونقدر خوبی که گاهی فکر میکنم داری بخاطر من تلف میشی. باید برات آستین بالا بزنم و زن بگیرم.

-:خیلی خوبه... میتونم خودم دختری که دوست دارم و پیشنهاد بدم؟!

هیجان زده دستانش را روی میز تکیه زد و دستان در هم مشت شده اش را زیر چانه گذاشت: چرا تا حالا نفهمیدم یکی و دوست داری؟ اون دختر خوشبخت کیه؟!

گارسون از پله ها بالا آمد و نوشیدنی ها را روی میز چید. نریمان تشکر کرد و با دور شدنش گفت: آخه دختر دور و برمن کجا بود که اینطوری دنبالش میگردی...

-:همین کنجکاوم کرده.

به کت زرشکی که حسابی به تنش نشسته بود خیره شد. چقدر به او می آمد. چرا دقت نکرده بود رنگ زرشکی چقدر به تنش می نشیند.

نریمان به پشتی صندلی تکیه زد: حدس بزن.

لبهایش را غنچه کرد: چه میدونم... من که همش پیشت نیستم.

کمی فکر کرد و ادامه داد: منشیته؟!

سرش را بالا انداخت. و پرسید: از اقوامه؟!

نریمان سر بالا انداخت.

-:فرانک و دخترای هم کلاسی من که نیست؟

نریمان باز هم پاسخ منفی داد.

مستانه گویا چیزی کشف کرده باشد با هیجان گفت: شراره؟

نریمان چشم غره رفت. سر به زیر انداخت: آدم قحطی بود.

غرید: مگه چشه؟ خیلی هم دلت بخواد.

-:نمیخوام. برو بعدی...

romangram.com | @romangram_com