#مردی_که_میشناسم_پارت_226


ناراحتی و عذابت زیباست

نبودنت، بازگشتت، ماندنت، هر چیزی از تو زیباست

در عشق تو هر چیزی را تاب می آورم و ناراحت نمی شوم

با هر چیزی از دل تو موافقم و هرگز از تو دور نمی شوم

دل پاکت هرگز دشمنی نمی کند، دلم به طور استثنائی دوستت دارد و چه کسی عشق را تاب می آورد

دوستت دارم ای عشق من

کنار تو دل من شادی را سپری می کند

سکوتت، صحبتت، عشقت، سوزت، دل من می سوزد)

با آخرین کلمه ای که از دهانش خارج شد دستان خواهر ژاله به هم کوبیده شد. نازنین انگشت به دهن تماشایش میکرد. خم شد و گونه ی نازنین را بوسه زد. وَلی از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه به راه افتاد. سر بلند کرد. ژاله با لبخند تماشایش میکرد.

نازنین را آرام زمین گذاشت و از جا بلند شد. به سمت پله ها حرکت کرد. با دیدن پدرش در راه پله ایستاد. وَلی به سمتش برگشت و نگاهش کرد. بی حرف از کنارش گذشت و از پله ها بالا رفت. وَلی صدایش زد: مستانه...

ایستاد اما به سمتش برنگشت. گفت: بیخیال این آهنگا شو...

بی تفاوت گذشت و وارد طبقه ی دوم شد و در را پشت سرش بست. همان جلوی در ورودی روی زانوانش خم شد. امروز عجیب مزه ی بوسه ای که درست در برابر همین در داشت، در دهانش بود.

دستش را روی دهانش گذاشت. صدای آهنگ از طبقه ی پایین به گوش می رسید. طاهر بالاخره به آرزویش رسیده بود. پدرش زن گرفته بود. او هم رفته بود. همانطور که میخواست. همانطور که دوست داشت.

***

موهایش را زیر شال فرستاد و پا به رستوران گذاشت. گارسون جلوی در با لبخندی خوش آمد گفت. با به زبان آوردن نام نریمان لبخندی از گارسون دریافت کرد و گارسون جلوتر به راه افتاد و راهنمایش شد. پا به طبقه ی دوم گذاشت. متعجب نگاهی به کل سالن انداخت که جز نریمان که پشت میزی نشسته بود کسی در آن پر نمی زد.

جلو رفت که نریمان از جا بلند شد و گارسون با گفتن با اجازه پایین رفت. نریمان با لبخند چند قدمی به سمتش آمد: خوش اومدی...

-:مرسی. چه خبره؟ جز ما هیشکی نیست؟

نریمان میز را دور زد. صندلی را عقب کشید و منتظر ماند بنشیند. پیش رفت و روی صندلی نشست. نریمان در حال نشستن روبرویش گفت: کل این جا رو رزرو کردم. امروز میخوایم تنها باشیم.

متعجب گفت: چرا؟ مگه بقیه چیکارمون داشتن؟

-:بدت اومد؟


romangram.com | @romangram_com