#مردی_که_میشناسم_پارت_234


سر تکان داد: زود برگرد.

نادیا با تشکر فراوان به سمتش آمد و کنارش روی کاناپه خم شد. سمیری که به خواب رفته بود را بوسه زد و با عجله به سمت خروجی دوید. نگاهی به سمیر انداخت که با صورت گرد و موهای فر سیاهش غرق در خواب بود.

دست پیش برد و انگشتانش را روی نوازش وار روی موهای خرمایی سمیر کشید. قلبش به تپش آمد. موهای خرمایی سمیر برایش زیادی آشنا بود. همچون موهای خرمایی مستانه... یعنی در این لحظه در چه حالی بود؟ خانم دکتر دوست داشتنی اش چه می کرد؟ نگاهش به فاکتورها کشیده شد. دست پیش برد... به دنبال برگ سفیدی در بین فاکتورها می گشت. هیچ نیافت. قلبش در سینه می کوبید...

به سمت پیشخوان رفت. از سبد تخته ای روی پیشخوان کاغذ و خودکاری برداشت و همان جا روی صندلی پایه بلند نشست و به آشپزخانه ی فرو رفته در سکوت خیره شد. صدای صحبت های آرامی از بیرون به گوش می رسید. گارسون ها در حال پچ پچ بودند. در طول روز که مشتری نبود همینطور آرام و بی سر و صدا می گذراندند. بیشتر آخر شب زمان شلوغی بود... دیشب هم تا ساعت سه بعد از نیمه شب مشغول بودند.

کاغذ را جلو کشید و شروع کرد به نوشتن:

«این نامه هم مثل بقیه میره تو صندوق و برات ارسال نمیشه. دیگه دلم نمیخواد با نامه هام وَلی و ناراحت کنم. میدونم نامه ها رو نمیخونی. میدونم حتی دستت نمیرسه...

ولی نمیتونم ننویسم. وقتی دارم به موهای خرمایی این بچه نگاه میکنم نمیتونم بهت فکر نکنم. وقتی توی خوابم وجودم و به آتیش میکشی نمیتونم ننویسم که چقدر دلتنگتم. کجایی الان؟!

هنوزم موهات بلنده؟! هنوزم میشه بافتشون؟ میشه یبار دیگه قبل از اینکه بمیرم موهات و ببافم؟»

با سر و صدای گریه ی سمیر از جا بلند شد. خودکار از روی کاغذ سُر خورد و روی زمین این طرف پیشخوان افتاد.

به سمت سمیر دوید و بلندش کرد و در آغوش کشید و سرش را به شانه چسباند و تکانش داد: ششش... آروم باش پسر خوب. آروم...

می شد با این کلمات آرام گرفت؟ کاش قلب خودش هم با این کلمات آرام میگرفت.

نفسش را به سختی رها کرد و سمیر را به سینه فشرد. صدای گریه ی سمیر بلندتر شده بود. به راه افتاد. در همان حال سمیر را تکان می داد و زمزمه کرد:

دوست دارم دوست دارم

قد تموم آدما قد تموم عاشقا

دل بردی و پنهون شدی دل بردی و پنهون شدی

نفس عمیقی کشید: از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا؟!

گریه ی سمیر تقریبا بند آمده بود. سر بلند کرده و به صورتش نگاه میکرد. پسرک دو ساله با لبخند تماشایش میکرد. به چشمان عسلی سمیر زل زد و زمزمه کرد:

عاشق شدم عاشق شدم

عاشق شدم عاشق شدم

از چشم من پنهون نشو از چشم من پنهون نشو


romangram.com | @romangram_com