#مردی_که_میشناسم_پارت_224


ژاله گونه اش را بوسید: ببخش عزیزم. متاسفم.

ژاله فکر میکرد برای مادرش اشک می ریزد اما اشک هایش نه برای لیلا برای عشق از دست رفته اش بود.

چطور می توانست بیابدش؟ پدرش حاضر می شد بعد از این سالها آدرسش را بدهد؟ وقتی هنوز نامه هایش را پنهان میکرد؟

بعد از سالها توانسته بود در آغوش کسی در آرامش بگرید. اما هنوز نمی توانست آرامش خود را باز یابد. هنوز نمی توانست آرامش را به زندگی خود برگرداند. آرامش زندگی اش دور بود. خیلی دور از او...

سالها قبل در آغوش شراره اشک ریخته بود اما شراره زیر گوشش تکرار کرده بود: گفتم این راهش نیست...

هنوز هم برایش می گفت: این عشق نبود مستانه فراموشش کن...

خانم روانشناس از دید یک روانشناس و منطق به احساساتش می نگریست. فکر نمیکرد به عشقی که تمام وجودش را پر کرده بود. شراره از عشقی که تک تک سلول های وجودش را در بر گرفته بود هیچ نمی دانست. هیچ درک نمیکرد. شراره نمی توانست عشق او را تحلیل کند. در نظر او تمام علاقه اش به طاهر اشتباهی بیش نبود. اشتباهی که می توانست زندگی اش را به نیستی بکشاند. اما او حال در همان نیستی قدم می زد. در نیستی زندگی میکرد. در سیاهی مطلق...

روشنایی زندگی اش طاهر بود.

***

قندهای توی دستش را می سابید. صدای عاقد را می شنید که از خانم ژاله میرزایی بله می خواست. چشمانش را بست...

با بله ی ژاله همه کف زدند و سر و صداها بلند شد. دست از سابیدن برداشت. نگاهی به سفره ی عقد انداخت. گوشه ی دامنش کشیده شد. سر به زیر انداخت و به صورت نازنین خیره شد. نازنین با موهای خرگوشی اش دستانش را بالا آورد. خم شد. در آغوشش کشید و لبخند زد. ویدا به سمتش برگشت و نازنین را از آغوشش بیرون کشید: بده من این و... برو به بابات اینا تبریک بگو.

نگاهش را به نازنینی که در آغوش عمه ویداش پا می کوبید و میخواست از آغوش مادر بیرون بیاید انداخت و به سمت ژاله رفت. ژاله با دیدنش از روی صندلی برخاست و در آغوشش کشید و کنار گوشش گفت: انشاا... عروسیت جبران میکنم عزیزدلم.

کنار گوشش آرام لب زد: مراقب بابام باش. خوشبخت بشین.

ژاله صورتش را بوسه زد: قربونت برم عزیزم.

به سمت وَلی برگشت. به صورت پدرش خیره شد. به موهای سفید شده اش... به پیشانی که حال بخاطر حجم ریزش موهایش بزرگتر شده بود نگاه کرد و به سختی زمزمه کرد: تبریک میگم بابا...

وَلی از شنیدن کلمه ی بابا از زبان مستانه بغض کرد. پنج سال می گذشت و مستانه پنج سال گذشته بابا را از او دریغ کرده بود. بی اختیار جلو رفت و خواست مستانه را در آغوش بکشد که مستانه عقب کشید و گفت: خوشبخت بشین.

وَلی سرجایش ماند. یخ کرد... با صدای برادر ژاله به خود آمد و چشم از مستانه که با نازنین مشغول شده بود گرفت.

دست نازنین را گرفته بود و کنار گوشش چیزی زمزمه میکرد که بهادر روبرویش ایستاد: مستانه چرا برامون نمیخونی؟

نگاهش را به عمو بهادر دوخت. بهادر میخواست نازنین را از آغوشش بگیرد که گفت: نه خوبه.

بهادر لبخند زد: پس بخون برامون. خیلی وقته صدات و نشنیدیم. دیگه امروز باید بخونی... عروسی باباته.


romangram.com | @romangram_com