#مردی_که_میشناسم_پارت_223
-:مهم نیست. لطفا بگرد برام دنبالش مهمه نریمان.
چشمان نریمان روی هم افتاد. چند نفس عمیق کشید و بالاخره گفت: باشه. حالا بریم یه چیزی بخوریم. وقتی الان شام خوردی یعنی با وضع این چشمات هنوزم یه چیز درست حسابی نخوردی. دوست داری چی بخوری؟
نگاهش را به بیرون دوخت و سرش را به شیشه تکیه زد و گفت: اینجا جایی پیداش میشه مقلوبه داشته باشه؟
نریمان ماشین را به حرکت در آورد و گفت: چی چی؟ یبار دیگه بگو...
لبخندی به تلخی زهر روی لبهایش نشست. چشمانش را بست و صدای طاهر در گوشش نجوا زد: نچ... هنوز مونده تا بزرگ و خوشگل بشی.
نریمان دوباره گفت: مستانه چی دلت میخواد بخوری؟
به سمت نریمان برگشت و چشم باز کرد: هرچی... باشه، فرق نداره.
نریمان زمزمه کرد: میبرمت یه جایی که انگشتاتم باهاش بخوری.
لبخند زد. دلش صبحانه های طاهر را میخواست. همانطور پرپیمون. دلش صبحانه ای با مزه ی دستان طاهر میخواست. دلش پنکیک های خوشمزه ی کار دست طاهر را میخواست. تخم مرغ عسلی های گل مانندی که طاهر درست میکرد را میخواست. بغضی که چون سنگ به گلویش چسبیده بود را سعی کرد فرو دهد اما هنوز همان جا، جا خوش کرده بود.
***
ژاله کنارش نشست و در حال جا به جا کردن ظروف گفت: خوب نیستی این روزا مستانه جان...
لبهایش را بهم فشرد. ژاله حق داشت این روزها هیچ خوب نبود. گویا در ورطه ای سیاه چرخ می خورد. دنیا به دور سرش می چرخید.
گیج نامه هایی بود که همچون لالایی های شبانه اش شده بودند. گیج نوشته هایی بود که طاهر در دفترش به جا گذاشته بود.
ژاله دست روی دستش گذاشت: کمکی از من برمیاد؟
سر بلند کرد. خیره شد به چشمان قهوه ای ژاله... چشمان او هم قهوه ای بود. قهوه ای دوست داشتنی... چرا چشمان ژاله برق نگاه او را نداشت؟ چرا هیچ چشمانی به چشمان او شباهت نداشت؟
ژاله سرش را تکان داد: مستانه؟
مستانه گفتن های هیچکس هم مثل او نبود. مستانه گفتن های او گویا تنها مستانه هایی بود که میتوانست وجودش را بلرزاند. حتی اگر آنها را در نامه هایش به کار می برد هم با رسیدن به مستانه ها می لرزید. گویا مستانه هایی که او میخواند رعشه داشت که به وجودش تزریق می شد.
ژاله سری کج کرد: من هیچوقت نمیخوام برات مادر باشم میخوام دوتا دوست باشیم که اگه بخوای میتونه بهت کمک کنه.
ژاله می توانست کمکش کند؟ ژاله می توانست آدرس او را برایش بیابد؟ ژاله می توانست او را به آغوشش باز گرداند.
سرش به سمت پایین کج شد. اشک هایش سرازیر شد. ژاله خود را جلو کشید. سرش را به شانه اش تکیه زد: ببخش عزیزم. نمیخواستم ناراحتت کنم. نباید اسمی از مادرت میاوردم.
دستش را بلند کرد. روی بازوی ژاله که به دور گردنش حلقه شده بود گذاشت. خاله لاله اش همین گونه در آغوشش می کشید. خاله لاله ای که بعد از رفتن او دیگر برایش خاله لاله نبود. نمی توانست او را ببخشد. لاله را هم برای رفتن او مقصر می دانست. نمی توانست به روزی نیاندیشد که لاله خواسته بود طاهر تنهایش بگذارد.
romangram.com | @romangram_com