#مردی_که_میشناسم_پارت_222


نگاهش نکرد. همانطور سر به زیر گفت: سلام. بیمارستان.

وَلی دستی بین موهایش کشید: این وقت صبح؟

تنها سرتکان داد. وَلی گفت: شیفت داری؟ یا کلاس؟

باید می گفت هیچکدام اما... این پاسخ جمله های بعدی را در پی داشت. آرام و کوتاه گفت: کلاس...

دستش به روی قفل رفت که وَلی گفت: میخوای بیام برسونمت؟

در را باز کرد و آهسته نه ای حواله ی پدرش کرد و پا از ساختمان بیرون گذاشت. وَلی با خشم رو برگرداند و دوباره به سمت اتاقش راه افتاد.

طول کوچه را با آرامش طی کرد. سرمای اول صبح و خورشید طول کرده نگاهش را بالا کشید. نگاهش را به آسمان دوخته بود که ماشین نریمان در برابرش متوقف شد. کنار نریمان نشست و گفت: کار داشتی؟

-:خیلی مهم نبود.

-:مرسی.

-:کجا برم؟

-:نمیدونم. بیمارستان فکر کنم.

نریمان نگاهش کرد: میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟

نفس عمیقی کشید و گفت: تازه شام خوردم.

نریمان متعجب گفت: این وقت صبح...

اخم کرد و ادامه داد: من و ببین...

سرش را به سمت نریمان چرخاند و نگاه نریمان به چشمان گود افتاده و قرمزش خیره ماند. با چینی که به پیشانی اش افتاده بود از پشت عینک بدون فریمش خودنمایی میکرد گفت: این چه وضعیه؟

دست به جیب کوله اش برد و عکس هایی که طاهر از رستوران مستانه فرستاده بود را به سمت نریمان گرفت: میتونی پیداش کنی؟ خواهش میکنم. دنبال یه رستوران بگرد به اسم مستانه... نمیدونم کدوم شهر... کدوم کشور... اما اسمش مستانه هست.

نریمان زمزمه کرد: هنوزم بهش فکر میکنی؟

پلک زد. مگر روزی بوده که به او فکر نکرده باشد؟ در تمام این سالها... هر لحظه به او فکر کرده بود. هر ثانیه.

نریمان کلافه سر چرخاند. دستی روی فرمان کشید و بالاخره به سمتش برگشت. عکس هایی که به سمتش گرفته بود را از انگشتان سردش بیرون کشید و گفت: اینا رو از کجا پیدا کردی؟


romangram.com | @romangram_com