#مردی_که_میشناسم_پارت_221

وَلی شاد و سرحال پاسخش را داد و گفت: دخترم چه کرده.

ژاله لبخندی زد: تا شما پدر و دختر حرف میزنین برم غذا رو گرم کنن بیاین شام.

وَلی سری تکان داد. قبل از اینکه ژاله اتاق را ترک کند گفت: من نمی خورم ژاله جون. نوش جان.

وَلی اخم کرد و ژاله گفت: چرا عزیزم؟

کتابها را در کتابخانه گذاشت: یه چیزی خوردم وقتی برگشتم میل ندارم. شما بخورین.

ژاله با تردید قدمی عقب گذاشت: پس سهمت و میزارم تو یخچال. گشنت شد بیا گرم کن بخور. اینطوری ضعف میکنی.

تشکر کرد و ژاله رو به وَلی گفت: نمیای؟

وَلی گفت: تو برو الان میام.

با پایین رفتن ژاله پا به درون اتاقش گذاشت: چرا شام نمیخوری؟

کوتاه مثل تمام این سالها جواب داد: میل ندارم.

وَلی اخم کرد. کلافه دستی بین موهایش کشید. از دست مستانه به تنگ آمده بود. نمی دانست باید چطور با او رفتار کند. پنج ساله گذشته همین رویه را پیش گرفته بود.



***

تکه نانی به دهان گذاشت و سعی کرد اشک هایش را فرو دهد. گرسنه بود. تمام شب اشک ریخته بود. تمام شب بیدار بود و تک تک نامه های طاهر را بارها و بارها خوانده بود. وَلی خواب خواب بود و بی خبر از تمام دنیا...

با طلوع آفتاب لباس پوشید. با نریمان تماس گرفت. نریمان این وقت صبح بیدار می شد. بر خلاف عادت گذشته اش... حال که ریاست شرکت پدرش را بر عهده گرفته بود زود بیدار می شد و خود را به شرکت می رساند. نریمان خیلی سریع پاسخ داد: سحر خیز شدی خانم.

-:سلام...

-:صدات چرا گرفته؟ باز گریه کردی؟

-:میای دنبالم؟

یه ربع دیگه سر کوچه ام. بیا بیرون.

روی تخت نشست و چشم دوخت به ساعت دیواری... عقربه های ساعت به سختی حرکت میکردند. طاهر حال خواب بود؟ حال باید در خواب می بود. شاید هم مثل او تمام شب را بیدار مانده بود. از نامه ها آدرسی نیافته بود. نامه ها بدون آدرس ارسال شده بودند. به جز اولین نامه که پاکتی نداشت.

به محض اینکه یک ربع شد بلند شد. کوله پشتی اش را روی شانه انداخت و پله ها را پایین رفت. کفش می پوشید که صدای وَلی از جا پراندش: کجا این وقت صبح؟

romangram.com | @romangram_com