#مردی_که_میشناسم_پارت_216


دکتر امجد که از راه رسید هر دو به سمتش برگشتند و سلام کردند. موقر پرونده ای به سمت امجد گرفت: اینم مدارک بیماری که خواسته بودین.

امجد در حال بیرون کشیدن خودکار از جیب روپوشش گفت: درسا چطور پیش میره؟

فرانک خندید: تحمل میکنیم. اگه این شیفتا یکم کم بشه میشه باهاش راه اومد.

امجد در حال نوشتن گفت: حالا زوده بخوای از الان غر بزنی.

سر برداشت و با نگاه به صورت مستانه گفت: تو که دیگه خیلی زوده این حال نازار و به خودت بگیری.

ناخودآگاه دستی به صورتش کشید: یکم بی حالم همین...

امجد چشمانش را باریک کرد: چیزی شده؟

-: نه دکتر...

فرانک به جایش پاسخ داد: باباش داره ازدواج میکنه. اینم درگیر مراسمات عروسی و این حرفاست.

امجد ابروانش را بالا کشید و لبخند زد: تبریک میگم.

آهسته تشکر کرد و امجد ادامه داد: ما هم دعوتیم؟

لبخندی زد: البته... قدمتون رو چشممون.

امجد با مهربانی پرونده را به سمت موقر گرفت و به سمتشان برگشت و اشاره زد دنبالش راه بیفتند و گفت: از طرف من به پدرت تبریک بگو... امیدوارم خوشبخت بشن.

لبخند زد: ممنونم.

تا دو ساعت بعد شیفت ادامه داشت و بالاخره همراه فرانک از بیمارستان بیرون زدند. رضا با دیدنشان از ماشین پیاده شد. فرانک روی صندلی جلو نشست و مستانه خود را روی صندلی عقب انداخت و چشم بست. رضا از آینه نگاهش کرد: خسته ای...

چشم بسته گفت: خیلی زیاد.

-:میخواستم دعوت کنم همراهمون بیای یه دوری بزنیم.

-:مطئنم تنهایی بیشتر بهتون خوش میگذره.

فرانک به عقب برگشت: اِ... مستانه.

چشم بست: بجون تو خستم فرانک. باید برم وسایلم جمع کنم. قراره اتاق بابا رو هم خالی کنم. به زودی وسایل جدید میرسه هنوز دست به هیچی نزدم.


romangram.com | @romangram_com