#مردی_که_میشناسم_پارت_215

نفسش را فوت کرد: هنوزم دنبالش میگردی دیگه نه؟

نریمان تنها پلک زد. با مهربانی به چشمان سبز نریمان که زیر نور خورشید به طلایی میزد خیره شد: ممنونم ازت.

گوشه ی لب نریمان کمی بالا رفت و به سمت ماشین برگشت و سوار شد. با تک بوقی ماشین را به حرکت در آورد و از حیاط بیمارستان بیرون رفت. به سمت ساختمان بیمارستان برگشت.

قدم هایش را با آرامش برمی داشت که گوشی تلفن توی جیبش لرزید. دست به جیب برد و با دیدن نام پدر روی گوشی دستش را روی نواز لغزاند و گوشی را به گوش نزدیک کرد: سلام...

-:خوبی دخترم؟

تنها پلک زد و آرام زمزمه کرد: خوبم.

-:امروز میخوایم با ژاله بریم بیرون میخوای باهامون بیای؟

لبخندی زد: نه. شما خوش باشین من میرم خونه. باید وسایلم و جمع کنم.

-:کمک نمیخوای؟

سری به نفی تکان داد. گویا وَلی روبرویش ایستاده باشد و لبخند تلخی زد: نه...

وَلی مکث کرد و گفت: باشه. مراقب خودت باش. کاری نداری؟

آرام در گوشی لب زد: سلام برسونین. خداحافظ.

منتظر نماند و تماس را قطع کرد. باید می رفت خانه... بعد از تمام شدن شیفتش... باید وسایل را جمع میکرد و به طبقه ی دوم می برد. طبقه ی دومی که دیوانه اش بود. نمیخواست در بودن های ژاله در کنار آنها باشد.

فرانک با دیدنش که از پله ها بالا می آمد ایستاد و گفت: رفت؟

پلک زد: رفت.

-:رضا میاد دنبالم. تو رو هم می رسونیم.

خسته بود. میخواست سریعتر برود خانه. کاش می شد از شر این شیفت خلاص شود. دست فرانک روی شانه اش نشست: چته؟

-:خسته ام. دلم میخواد برم خونه.

فرانک با درد گفت: باید تحملش کنیم.

لبخندی زد: آره بابا... یکم دیگه میشه تحمل کرد.

فرانک به سمت استیشن راه افتاد و در برابر خانم موقر ایستاد. خانم موقر با محبت نگاهشان کرد: خسته این جفتتون!

romangram.com | @romangram_com