#مردی_که_میشناسم_پارت_214


وَلی یک زانویش را خم کرد و جلوی مستانه نشست: دخترم...

خود را عقب کشید. در میان جمله ی وَلی پرید و تقریبا فریاد زد: من دخترت نیستم. دیگه دخترت نیستم بابا... دیگه نمیخوام دخترت باشم. دیگه نمیخوام باشم. بابا... بابا دیگه هیچی ازت نمیخوام. بابا با گرفتن طاهر ازم من و کشتی. مستانه مرد.

این را گفت و از جا بلند شد و از کنار وَلی گذشت و پله ها را پایین دوید.

***

نریمان سری کج کرد و گفت: نمیخوای یه وقتی به من بدی؟ یه شام فقط...

نگاهی به فرانک انداخت. فرانک شانه بالا کشید و به سمت ساختمان به راه افتاد.

صدایش را بلند کرد: کجا میری فرانک؟

فرانک دستش را بلند کرد و در حال خداحافظی گفت: تو رو دعوت کرد نه منو...

با اخم به سمت نریمان برگشت که نریمان شانه بالا کشید: راس میگه خب. من همین دیشب خونشون بودم و شامم خوب خوردم اونجا... لازم نیست دیگه امشبم شام و با فرانک بخورم.

لب ورچید: خیلی اذیتش میکنی.

نریمان لبخند زد: حالا میای شام یا نه؟!

دستانش را در جیب روپوش سفیدش فرو برد و متفکر گفت: اوووم... خب آخر هفته چطوره؟ خوبه؟!

نریمان با خوشحالی دست بهم کوبید: عالیه...

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و ادامه داد: الان یه نیم ساعتی وقت دارم. میخوای یه چیزی بخوریم؟

-:باید برگردم... الان فرصت نیست.

لبخندی زد. موهای خرمایی اش از زیر مقنعه بیرون زده و دوست داشتنی اش کرده بود. سری کج کرد: باشه پس بعد میبینمت. مراقب خودت باش.

سری تکان داد و لبخند زد. نریمان برگشت و به سمت بی ام دبلیو شاسی بلندش به راه افتاد که صدا زد: نریمان؟

نریمان به سمتش برگشت و با محبت گفت: جانم؟

از جانم نریمان لبخندش عمق گرفت اما سوالی که توی ذهنش خودنمایی میکرد را به زبان آورد: اون آدرس و پیدا نکردی؟!

لبخند روی لبهای نریمان رنگ باخت. پلک زد و با مکثی طولانی سرش را به طرفین کشید و چیزی زیر لب گفت که مستانه نشنید.


romangram.com | @romangram_com