#مردی_که_میشناسم_پارت_213

به سمت چمدان طاهر قدم برداشت. چمدان را جلو کشید و نگاهش روی دفتر روی چمدان ثابت ماند. دست برد به سمت دفتر و بازش کرد. هر ورقی که می زد قلبش بیشتر در سینه می کوبید. این دفتر... خط دخترش... ورق زد و ورق زد... عقربه های ساعت پشت سر هم حرکت میکردند. با رسیدن به صفحه ای که بزرگ نوشته شده بود:

داری با من چیکار میکنی تو مستانه... داری با چی مستم میکنی که هر لحظه گیج تر میشم

انگشتانش بی حس شد. دفتر از دستش افتاد. لحظاتی به دفتر روی چمدان خیره بود تا توانست بخود بیاید. دفتر را برداشت. تا زد و در جیب داخلی پالتویش قرار داد. با عجله برخاست. وسایل طاهر را درون چمدان ریخت و کیف مدارکش را هم برداشت. از پله ها که سرازیر می شد نگاهش روی مستانه ای که سر به روی زانوانش گذاشته بود و صدای گریه ی آرامش بلند بود ایستاد. دخترکش بخاطر طاهر اشک می ریخت؟ دختر او؟ خواهرش هم روزی اشک ریخته بود؟ کاش می دانست. کاش روزی می دانست ویدا عاشق طاهر بوده است تا هرگز به اینکه مستانه می تواند با طاهر ازدواج کند فکر نمیکرد. کاش می دانست تا در این لحظه اینجا نباشد.

اولین پله را که پایین رفت با صدای برخورد چمدان مستانه سر بلند کرد. خیره ی پدرش شد و با دیدن چمدان به سمت پله ها خیز برداشت: بابا...

پله ها را پایین رفت و چمدان را هم همراه خود کشید. مستانه با رسیدنش به آخرین پله عقب کشید و گفت: کجا میبری؟

به سمت مستانه برگشت. نگاهش که به لبهای دخترکش کشیده شد آن صحنه در برابر چشمان بازش جان گرفت. اخمی بین ابروانش جا خوش کرد و به سمت کفش هایش قدم برداشت.

مستانه به چمدان چنگ زد و به سمت خود کشیدش: بابا طاهر کجاست؟

سر بلند کرد. مستانه سینه سپر کرده بود. اما نمی توانست. نه بعد از تمام آنچه اتفاق افتاده بود دیگر نمی توانست آنچه می دید را بار دیگر ببیند. دست روی دست مستانه گذاشت و گفت: وِل کن.

مستانه با اصرار گفت: طاهر کو بابا؟

با خشم سر بلند کرد. خیره ی چشمان درشت دخترکش شد و از بین دندان های قفل شده اش غرید: رفت.

دستش از روی چمدان کنده شد. قلبش از جا کنده شد. چشمانش از نور کنده شد. روح از جسمش کنده شد.

رها شد. پاهایش لرزید و روی پله ها افتاد.

پدرش دسته ی چمدان را کشید و در را باز کرد. طاهر رفته بود؟ طاهر بوسیده بودش... طاهر رفته بود.

نفس کشیدن برایش سخت شده بود. تنها سعی میکرد هوای اطراف را ببلعد تا بتواند چیزی به زبان بیاورد.

وَلی چمدان و کیف را از در بیرون کشید و به طرف در برگشت تا ببندش که بالاخره زبانش تکان خورد و گفت: تو خواستی بره نه؟

پدرش ایستاد و خیره اش شد که اولین قطره ی اشکش فرو ریخت. دهان بازش را بست و ادامه داد: طاهر نمی رفت. نه الان... تو خواستی بره نه؟ ازم گرفتیش؟

وَلی سری تکان داد: اون هیچوقت مال تو نبود.

خود را جلو کشید. روی پا دری فرشی کوچک جلوی پله ها افتاد: بود بابا... طاهر مال من بود. بهت گفتم دوسش دارم. گفتم میخوامش نگفتی نخوامش. خودت گفتی باشه. وقتی گفتی طاهر مال من شد. طاهر مال خود خودم بود. بابا طاهر و اینقدر ساده بدست نیاوردم که ازم گرفتیش. چطوری تونستی بابا؟ چطوری طاهر و ازم گرفتی بابا...

بغضی که از گلویش چسبیده بود اجازه نمی داد به سادگی صحبت کند. به سختی بغضش را فرو داد و بریده بریده گفت: طاهر... طاهر... تازه دوسم داشت... طاهر تازه... مال من... شده... ازم گرفتیش...

وَلی به سمتش برگشت. در را هل داد و نزدیکش شد. دستش را دراز کرد تا بازوی مستانه را بگیرد که مستانه خود را عقب کشید. دست وَلی در هوا ماند.

سر بلند کرد. خیره ی چشمان پدرش شد. از پشت پرده ی تار نگاهش به صورت پدرش نگاه کرد و به سختی زمزمه کرد: چرا بابا؟ میدونستی نمیتونم برم دنبالش... میدونستی اگه بره نمیتونم هیچکاری بکنم برای همین گفتی بره؟ برای همین خواستی بره؟

romangram.com | @romangram_com