#مردی_که_میشناسم_پارت_212
سر بلند کرد و خیره اش شد که گفت: برو طاهر...
به سمتش آمد و در برابرش ایستاد: آخرین جوونمردی و تو حقم بکن؛ برو رفیق... برو بزار این جهنم و یه جوری جمعش کنم.
خیره ی وَلی شد. لبخند تلخی به لب آورد. وَلی گفته بود برو... شاید به نظر می رسید منظورش از این برو مدت کوتاهیست اما خوب می دانست این رفتن دیگر نباید برگشتنی داشته باشد. از آنچه می ترسید اتفاق افتاده بود. دیگر برادری هم نداشت. دیگر وَلی هم نبود. دیگر هیچکس را نداشت. از جا بلند شد... چند قدمی به عقب برداشت. وَلی قدمی جلو آمد.
طاهر برگشت. حق داشت... وَلی حق داشت. دیگر جایی برای ماندن نبود. سرش را تکان داد. میخواست بگوید او همیشه محرم اسرارش بوده... میخواست بگوید او همیشه برایش نه رفیق برادر بوده... میخواست بگوید بیشتر از خانواده اش او را به خانوادگی قبول داشته... میخواست از حسش به تمام این سی و اندی سال رفاقتشان بگوید اما... سکوت کرد. لبخند تلخی به وَلی زد که در تاریکی شب حتی قابل دید نبود. وَلی در برابر نور ایستاده بود. سالهای سال پیش... درست وقتی پا به مدرسه گذاشته بود و وَلی برای رفاقت پیش قدم شده بود... هرگز فکر نمیکرد روزی عمر رفاقتشان این چنین زیاد شود که وَلی برایش نه رفیق، بلکه برادر شود. وقتی پا به ایران میگذاشت هم فکر نمیکرد رفاقتش با وَلی این چنین پاره شود.
دست به جیب برد. با شانه های افتاده به راه افتاد. مسیری را که با ماشین طی کرده بودند آرام آرام پیش می رفت.
وَلی رفاقتشان را تمام کرده بود. وَلی همه چیز را پایان داده بود.
دیگر هیچ کس را نداشت. تنهای تنها... نه زندگی را میخواست نه این توان راه رفتن را...
دردی روی قلبش سنگینی میکرد. دردی که هر آن ممکن بود زمین بزندش... کاش درمانی برای این درد می یافت. کاش می توانست درمانی برای این درد بیاید و خود را رها کند از این درد.
پاهایش سنگینی تنش را به دنبال خود می کشیدند. سرمای هوا نمی توانست داغی تنش را کم کند. گویا هر آن داغ تر می شد. بغضی به گلویش چنگ می زد اما توانی برای به گریه افتادن هم نداشت. دلیلی برای گریه نداشت. کسی گریه میکرد که دلیلی برای این گریه می داشت اما او دیگر هیچ دلیلی برای گریه هم نداشت. با افتادن نوری از پشت سر خود را از جاده ی خاکی کنار کشید.
ماشین با سرعت پیش می آمد. صدای حرکت تایرها روی سنگ ریزه ها کاملا گوشش را می آزرد. ماشین از کنارش گذشت. حتی سر بلند نکرد تا برای آخرین بار وَلی را ببیند. ماشین چند متری جلوتر متوقف شد. ایستاد و به ماشین متوقف شده خیره شد.
با دنده عقب شدن ماشین همانطور ایستاد. وَلی ماشین را درست کنارش متوقف کرد و شیشه را پایین کشید و بدون نگاه کردن گفت: سوار شو...
***
با صدای چرخش کلید در با عجله از جا پرید و به سمت راهرو دوید. در را باز کرد و به وَلی که مشغول در آوردن کفش هایش بود خیره شد. با بلند شدن سر پدرش آرام لب زد: سلام...
وَلی در سکوت سری تکان داد و پا روی پله های طبقه ی بالا گذاشت.
دست روی نرده ها گذاشت و گفت: بابا...
وَلی ایستاد. اما به سمتش برنگشت. آرام و سر به زیر و با تردید زمزمه کرد: طاهر...
وَلی گفت: طاهر چی؟
-:طاهر کو؟
بی توجه به او از پله ها بالا رفت. خواست دنبالش برود اما تمام روز اشک ریخته بود. دیگر توانی نداشت. طاهر نیامده بود. پاهایش می لرزید. طاهر نیامده بود. پدرش تنها آمده بود. سرش را بلند کرد. صدای باز و بسته شدن در طبقه ی دوم به گوش رسید.
وَلی وارد اتاق شد. چشمش که به وسایل طاهر افتاد ایستاد. چند روز پیش کنار طاهر در همین اتاق خوابیده بود. همان روزی که فهمیده بود ویدا طاهر را دوست داشته است.
romangram.com | @romangram_com