#مردی_که_میشناسم_پارت_211
دستش را مشت کرد. ناخن هایش در پوستش فرو رفت. به سختی سق خشک شده ی دهانش را تر کرد و گفت: نخواستم. میدونم غلط زیادی کردم ولی نتونستم... چند ماهه دارم جلوی دخترت میجنگم. چند ماهه هر بار بهم گفت دوست دارم خودم و نشکستم. تو گوشش خوندم جای پدرشم. جای عموشم. داییشم.
جفت دستانش را روی سرش کوبید و نشست: نتونستم. نتونستم جلوی این محبت هایی که از هیشکی ندیده بودم و دخترت تقدیمم میکرد مقاومت کنم.
سر بلند کرد. بخاطر فریاد هایش صدایش در نمی آمد. اما به سختی ادامه داد: یبارم خودت و بزار جای من. دختر من عاشقت می شد...
وَلی چند قدم بلند را سریع به سمتش برداشت و به طرفش خم شد: میومدی میگفتی دلت سُریده.
-:من هیشکی و ندارم. نه مادر پدری... نه خواهری. تو تنها خانوادم بودی... تنها کسی که داشتم. چطوری میومدم بهت میگفتم پام لرزیده. چطوری می گفتم من خاک بر سر نتونستم... نتونستم جلوی دخترت وایسم. نتونستم کم نیارم...
وَلی نفس عمیقی کشید و بریده بریده رهایش کرد: بد کردی طاهر... بد کردی.
چرخی به دور خود زد. پالتویش را از تن کند و در ماشین را باز کرد و پالتو را روی صندلی عقب انداخت. داغ کرده بود. در را تقریبا کوبید و گفت: رفیق... من از خدام بود تو دامادم بشی. دخترم و بدم دستت... کی بهتر از تو؟! ولی دختر من بچه هست طاهر... الان وقت شوهرش نیست. الان باید سرش تو دفتر کتابش باشه نه عشق بازیش... نه از گردن تو آویزون شدنش...
سرش را به زیر انداخت... می لرزید. بالاخره توانست به گریه بیفتد: اشتباه کردم. نفهمیدم چی شد... نتونستم وقتی اونطوری جلوم زار می زد طاقت بیارم.
وَلی در برابرش خم شد. زانو زد و روی پاهایش نشست و با حال زاری گفت: حالا چیکار کنم طاهر؟ حالا چطوری تو روت نگا کنم و یادم نیاد دخترم اونطوری از گردنت آویزون شده بود؟ حالا چطوری بهت بگم رفیق و یادم نیاد تو خونه خودم دخترم و می بوسیدی؟ از این به بعد چطوری محرم اسرارم باشی وقتی میدونم چند ساله حرف پشت حرف ازم پنهون کردی. حالا چطوری تو چشمای بهادری که از خواهرم میناله نگا کنم و بگم درست میشه ویدا یکم سرده؟! چطوری تو روی بهادر وایسم و به زبون نیارم خواهرم عاشق توئه؟!
با حال زار دست روی سرش گذاشت: حالا چطوری قبول کنم دخترم با تو باشه وقتی میدونم خواهرم چشمش دنبال توئه؟
سر بلند کرد. بالاخره نگاهشان در هم گره خورد. وَلی سری کج کرد: چرا اون موقع نگفتی ویدا رو میخوای؟ چرا نگفتی تا جلوی مادرم وایسم که ویدا رو شوهر نده. من خاک بر سر فکر کردم دلش با بهادره خجالت میکشه حرف بزنه. من احمق خودم راضیش کردم به این ازدواج... با دستای خودم شوهرش دادم. خودم با همین زبون لال شدم ازش جواب مثبت گرفتم. حالا جلوی چشام میبینم بعد از این همه سال برای تو گریه میکنه. من چه خاکی تو سرم بریزم طاهر؟!
-:من وقتی فهمیدم ویدا شوهر کرده فراموشش کردم.
وَلی با ناامیدی گفت: اما اون بخاطر تو گریه میکنه.
پاسخی برای این نداشت. سر به زیر انداخت. حق با وَلی بود.
وَلی ادامه داد: طاهر تو جای من بودی چیکار میکردی؟ تو چیکار میکردی که من الان بکنم؟ الان چیکار کنم؟ یه طرف رفیقمه... یه طرف دخترم. یه طرف خواهرم... چه غلطی کنم من طاهر؟! من چه گهی بخورم که از این منجلاب خلاص شم.
سر بلند کرد و با حرکتی سریع برخاست و به سمت دره قدم برداشت: خدایا چیکار کنم؟!
به سمت طاهر برگشت: حالا چی؟ میخوای دخترم زنت بشه؟! میخوای یه بچه هفده ساله بشه زنت؟
سر به زیر انداخت. این را نمیخواست.
وَلی ادامه داد: وقتی اومد گفت دوست داره گفتم چند سال صبر میکنم. چند سال دیگه اگه دلش بازم با تو بود اون موقع از خدامه زنت بشه. کی بهتر از تو؟ کی جز تو؟! اما الان؟! با این دختر چیکار کنم طاهر؟
سکوتی طولانی بینشان حکم فرما شد. سکوتی که هیچ صدایی جز صدای زوزه ی بلند باد آن را نمی شکست. دقایقی طولانی گذشت. هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند.
وَلی بعد از نزدیک به یک ربع به سمتش برگشت: طاهر...
romangram.com | @romangram_com