#مردی_که_میشناسم_پارت_210
شوکه از آنچه می شنید به سختی به حرف آمد: من هیچوقت نخواستم بازیت بدم.
وَلی پوزخند زد: ولی الان دقیقا حس میکنم بازی خوردم. اونم از نوع ناجوانمردانه اش.
سر به زیر انداخت. وَلی دقایقی سکوت کرد و بعد به خنده افتاد: هنوزم باورم نمی شه چی دیدم.
دستش را روی فرمان کوبید: دختر من...
با تمسخر سرش را به طرفین تکان داد: اون هیچ نسبتی با تو نداره... محرمت نیست و داشت اونطوری تو رو می بوسید.
به وَلی خیره شد: برات مهمه محرم نامحرم بودنش؟!
وَلی با اخم نگاهش کرد: وقتی اونطوری از گردنت آویزون شده بود، وقتی اونطوری داشت می بوسیدت آره مهمه.
دستی بین موهایش کشید و با حالت غافلگیرانه کمی نزدیکش شد: بار چندمتون بود؟ چند بار دیگه تو خونه من... جلوی چشمای من اینطوری همدیگر و بوسیدین؟
با شرمندگی گفت: اولین...
وَلی با مکثی طولانی گفت: چطوری باید باور کنم.
به سمتش برگشت: من باورت داشتم طاهر... میدونستم دخترم دوست داره. میدونستم و میدیدم و همه مدام در گوشم میخوندن پنبه و آتیش و گذاشتم کنار هم اما من باورت داشتم. به مرد بودن تو ایمان داشتم. من اونقدری که به خودم اعتماد نداشتم به تو اعتماد داشتم رفیق... مرد... جوون مرد. چی بهت بگم طاهر؟!
صدایش را بالا برد: چی بگم؟ چی میتونم بهت بگم؟
کف دستش را روی سرش کوبید: من خاک بر سر خودم کردم... حالا زبونم کوتاهه.
دست بلند کرد تا دست وَلی را بگیرد که وَلی دستش را عقب کشید: میگفتم درسته مستانه دوسش داره، اما طاهر آدمش نیست... حتی دوسشم داشته باشه اینکار و نمیکنه. اون بچه هست... میبینه.
با خشم ادامه داد: دختر من هیچی حالیش نبود طاهر... تو تموم این سالها چشمم بهش بود. تا خواست یکی پیشش یه حرف بزنه دست بکار شدم. من این همه سال سعی کردم دخترم چشم و گوش بسته بمونه. من همه ی این سالا همه چیز و پاییدم تا دخترم مبادا غرق بشه تو این چیزا ولی ببین الان نمیدونم چطوری اونقدر غرق شده که اونطور ماهرانه می بوسیدت...
دست به دستگیره برد و بی حرف پیاده شد.
در زیر نور چراغ های نور بالای ماشین که روبرو را روشن میکرد به شبح وَلی که در کنار ماشین قدم برمی داشت و نفس های عمیق میکشید چشم دوخت. با تردید پیاده شد و صدایش را بالا برد تا به گوش وَلی برسد. باد سرد شدیدی می وزید: دخترت پاکه...
وَلی دست به کمر به سمتش برگشت و با خشم فریاد زد: پاک؟ پاکی و تو چی میبینی؟ وقتی اونطوری تو رو می بوسید باید بگم دخترم پاک بود؟ وقتی اونطوری از گردنت آویزون شده بود بازم بگم پاکه؟ دقیقا پاکیش کجا مونده طاهر؟
ماشین را دور زد. جلوی وَلی ایستاد: تو سادگیش... پاکیش و توی این میبینم که عشقش و فریاد میزنه. پاکیش و توی اون نابلدیش میبینم. پاکیش و توی این میبینم که قبل از خودم اومد به تو گفت...
وَلی پوزخند زد و بین خنده های تلخش گفت: نکنه میخواستی بیاد همون اولش ببوستت...
romangram.com | @romangram_com