#مردی_که_میشناسم_پارت_209
وَلی از پله ها سرازیر شد. به سمت اتاق برگشت و پالتویش را از روی چمدان برداشت. دفتر مستانه روی چمدانش بود. سعی کرد بر استرس وجودش غلبه کند. چشمانش را روی هم گذاشت و چند نفس عمیق کشید. مستانه در چهارچوب در ایستاد: حالا چی میشه...
به سمت مستانه برگشت و به سختی لبخندی روی لب نشاند: هیچی...!
مستانه اخم کرد: ما...
جلو رفت. انگشتانش را روی لبهایی گذاشت که لحظاتی پیش تمام وجودش را پر از عشق کرده بودند: فردا امتحان داری. الان نباید به هیچی جز امتحانت فکر کنی. هر اتفاقی بیفته امتحانت مهم تر از همه هست. من همه ی تلاشم و میکنم پس لازم نیست نگران باشی.
دخترک سر به زیر انداخت و بغض کرد: بابام ناراحت شد؟
-:حق داره. تو یه دونه دخترشی و من به حریمت تجاوز کردم.
مستانه سر بلند کرد: تقصیر تو نبود. من خواستم.
لبخند زد: منم خواستم...
مستانه خود را در آغوشش انداخت. اجازه داد مستانه لحظه ای در آغوشش باشد و بعد عقب کشید: مراقب خودت باش و برو درست و بخون. خب؟
مستانه سرش را بالا و پایین برد.
خم شد. بوسه ای روی موهایش نشاند و به سرعت از کنارش گذشت. وَلی در ماشین منتظرش بود. در سمت کمک راننده را باز کرد و نشست. ماشین از جا کنده شد و به راه افتاد.
ساعتی بعد در بالای دره... در تاریکی ابتدای غروب به روبرو خیره بودند.
وَلی دنده را روی دنده عقب گذاشت و ترمز دستی را کشید. چشم بست و لحظه ای بعد باز کرد و گفت: از جلوی چشام کنار نمیره.
سکوت کرده بود. حرفی برای زدن نداشت. میخواست ابتدا موضع وَلی مشخص شود. منتظر مانده بود تا وَلی حرف بزند. تمام آنچه در ذهنش است را به زبان بیاورد.
وَلی ادامه داد: همیشه فکر میکردم رفیقتم همیشه فکر میکردم واقعا میتونم روت حساب کنم.
سر به زیر انداخت. وَلی حق داشت. اشتباه کرده بود. خیلی اشتباه کرده بود.
وَلی نفسی تازه کرد: تو از همه چیز زندگی من خبر داشتی. از کوچکترین کاری که میکردم تا بزرگترینش... محرم اسرارم بودی و فکر میکردم برای تو منم همینطورم. اما اشتباه میکردم... گویا من هیچوقت برات محرم اسرار نبودم. هیچوقت من و به عنوان رفیق قبول نداشتی رفیق...
ناباورانه سرش را به سمت وَلی چرخاند و سر وَلی هم به سمت او برگشت: اینطور نیست رفیق؟
لبهای باز شده اش را که دید ادامه داد: نه وقتی عاشق خواهرم شدی حرفی بهم زدی نه وقتی دخترم عاشقت شد.
چشمانش گرد شد. می دانست وَلی از رابطه ی بینشان با مستانه خبر دارد اما از رابطه اش با ویدا هیچ نمی دانست و حال...
وَلی به خنده افتاد: نمیدونم به حماقتم بخندم یا گریه کنم. حس میکنم تمام این سالها بازی خوردم.
romangram.com | @romangram_com