#مردی_که_میشناسم_پارت_208


گویا آسمان ها را فتح میکرد. اولین بار با بوسه ای پا به روی آسمان ها گذاشته بود. هر آن به روی یکی از آسمان ها قدم میگذاشت و هر آن ضربان قلبش بیشتر مشتاقش میکرد.

دست مستانه روی برآمدگی پشت گردنش حرکت میکرد و باعث می شد بیشتر ذهنش برای بوسیدن مستانه اشتیاق نشان دهد...

در برابر چشمانش هیچ نبود. سیاهی بود که تنها تصویر مستانه را به نمایش گذاشته بود. تنها هاله ای از مستانه که با چشمان به اشک نشسته اش تماشایش میکرد.

گوشهایش هیچ نمی شنید. مشامش هیچ بویی استشمام نمیکرد. چشمانش هیچ نمی دید. دستانش هیچ لمس نمیکرد.

جز مستانه...

مستانه در این لحظه برایش بتی بود که...

که صدایی در گوشش نجوا انداخت: مستانه...

بی تفاوت بود. چه اهمیتی داشت در این لحظه صدایی باشد...

اما لحظه ای طول نکشید که باز هم صدایی گفت: طاهر...

بار سوم که صدا نام مستانه را به زبان آورد. ذهنش به حرکت در آمد. توانست آن صدا را تحلیل کند. صدای وَلی؟ لبهایش از حرکت ایستاد. مستانه هم گویا با دور شدنش بخود آمد. کمی فاصله گرفت و سر مستانه هنوز همانطور مانده بود. چشم گشود و به چشمان بسته ی مستانه خیره شد. نگاهش را کمی بالا کشید که با چشمان بهت زده ی وَلی روبرو شد.

مستانه سر به زیر انداخت. گیج بود. نمی دانست در این لحظه باید چه واکنشی نشان دهد. صاف ایستاد... باید چیزی می گفت. باید حرفی می زد اما هیچ کلمه ای در ذهنش جا نداشت. کلمات را گم کرده بود. حروف از ذهنش فرار کرده بودند. به سختی نفس می کشید. این لحظه برایش سخت بود. خیلی سخت بود و هر آن سخت تر می شد.

مستانه بود که توانست این سکوت را بشکند و نگاهش را به سمت خود بکشد. زمزمه کرد: بابا...؟

چشمش به مستانه بود و شجاعت او شوکه اش کرده بود که وَلی گفت: مستانه.

مستانه قدمی جلو گذاشت و وَلی گفت: برو پایین...!

مستانه شوکه به سمتش برگشت. خیره خیره نگاهش کرد و با سکوتش به سمت وَلی برگشت: آخه بابا...!

وَلی به سمتش برگشت: حرف بزنیم.

مستانه پا روی زمین کوبید: بابا...

جلو رفت. از نگاه به چشمان وَلی خجل بود. آرام زمزمه کرد: حرف بزنیم.

وَلی اشاره ای به در اصلی ساختمان زد: بریم بیرون...

سر تکان داد: پالتوم و بردارم میام.


romangram.com | @romangram_com