#مردی_که_میشناسم_پارت_207

ناامید شده بود. از اینکه دوباره تکرار نکرده بود خوشحال شد. از اینکه مستانه برای این بوسیده شدن پا فشاری نمیکرد، باعث شادی اش می شد. در این لحظه توان این کار را نداشت.

اما خوشحالی اش لحظه ای طول نکشید که مستانه گفت: میدونم وقتی بری دیگه برنمیگردی.

صدایش لرزید: میدونم... دیگه اسمی از من نمیاری.

شوکه شد.

مستانه ادامه داد: میدونم نمیخوای من و ببینی. نمیخوای کنارت باشم. میدونم به نظر تو من فقط یه بچه ام. فکر میکردم میتونم بهت نشون بدم چقدر دوست دارم اما اشتباه میکردم. حق داری باور نکنی. دیگه نمیخوام اذیتت کنم. نمیخوام مجبورت کنم بهم دروغ بگی...

-:مَس...

سر بلند کرد و در میان جمله اش گفت: نمیدونم چرا دوست دارم. شاید واقعا دلیلی برای دوست داشتنت نباشه. فقط میدونم وقتی نیستی دلم میخواد بمیرم. وقتی پیشتم انگار رو ابرام. نمیدونم دوست داشتن چطوری میشه. برای من عاشق بودن یعنی همین... وقتی یکم دیر میای نگرانت میشم و وقتی میدونم اینجا بالای اتاقم خوابیدی انگار دنیا رو بهم میدن.

چشمانش به اشک نشست اما اشک نریخت. تمام توانش را به کار بسته بود پلک نزند. گفت: منم فکر میکردم جای بابامی... ولی مثل بابام دوست نداشتم. بابا وَلی خودم بهترینه. بهترین بابای دنیا... تو هیچوقت نمیتونی جای اون و برام بگیری. بابا میخواست دوست داشته باشم اما من نداشتم. با هم دوست بودیم. خوش میگذشت. غذاهات خوشمزه بود اما تا اون شبی که موهام و بافتی هیچوقت فکر نکرده بودم که بدون تو زندگی کردن چقدر میتونه سخت باشه. تا اون شب نمیخواستم دوست داشته باشم.

لب گزید. سعی کرد بغضش را فرو دهد. بالاخره نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد و پلک زد. قطره های اشک روی گونه هایش سرازیر شد. به سرعت دست بلند کرد و قطره اشک ها را پاک کرد: اشتباه کردم میخواستم نگهت دارم. حق داری... باید بری. برو... دیگه نمیخوام جلوت و بگیرم. دیگه نمیخوام مجبورت کنم دوسم داشته باشی. نمیخوام مجبور بشی تحملم کنی. دیگه لازم نیست بخاطرم بخندی و سعی کنی سر عقلم بیاری. فکر کنم دیگه خودم سر عقل اومدم. میشه دفتر و دستبند و بهم برگردونی؟ برات یه هدیه تولد دیگه میخرم ولی اون و چون فکر میکردم دوسم داری بهت دادم. فکر کنم اگه خودم نگهش دارم بهتر باشه...

برگشت و با قدم های بلند به سمت در دوید که طاهر با چند گام بلند خود را به او رساند. درست جلوی در خروجی... درست روبروی پله هایی که پایین می رفتند متوقف شدند.

به چشمان عسلی مستانه زل زد. به چشمانی که رگه های قرمز احاطه اش کرده بودند. بینی سرخ شده و موهای پخش شده ی روی صورتش...

مستانه اخم کرد و تشر زد: وِلم کن.

آب دهانش را فرو داد. نگاهش را به سمت لبهای صورتی کشید. چشم بست و سر خم کرد.

شاید زن های زیادی در زندگی اش حضور نداشتند اما چندان هم بی تجربه نبود. اما اعتراف کرد... بوسیدن مستانه حس خاصی داشت. مستانه در شوک بود. گویا تمام آنچه از بوسه می دانست همین چسباندن لبها بهم بود.

لب بالایی اش را بین لبهایش اسیر کرد و لحظه ای بعد به سراغ لب پایینی رفت. لحظه ای مکث کرد و دستش را به پشت سر مستانه هدایت کرد. شال روی سرش را کنار زد و دست بین موهایش برد و بیشتر به سمت خود کشیدش. لبهای مستانه هم گویا کم کم یاد میگرفتند که به حرکت در آمدند. نابلدی دخترک قلبش را لرزاند. به وجدش آورد.

ناب بودن مستانه وجودش را پر از شور و اشتیاق کرده بود. این بوسه برایش طعم خاصی داشت. رویای خاصی داشت. دوست داشت بیشتر و بیشتر ببوسدش...

دست دیگرش را دور کمرش حلقه زد و بالا کشیدش.

مستانه غرق بود. گویا نمی توانست همزمان روی اینکه می تواند دستانش را به دور کمرش حلقه بزند و در عین حال لبهایش را حرکت دهد، تمرکز کند. دخترک در آغوشش رها شده بود و تنها سعی میکرد همراهی اش کند.

بالاخره مستانه ناوردانه نفس کم آورد و کمی فاصله گرفت.

قبل از اینکه سرش را که به راست خم شده بود بالا بیاورد و چشمانش را باز کند این دستانه مستانه بود که به دور گردنش حلقه شد و خود را بالاتر کشید و لبهایش را به کام گرفت. لحظه ای کوتاه چشم باز کرد و دوباره چشم بست. نمیخواست این بوسه را به این سادگی تمام کند. حال که مستانه هم برای همراهی اش تمایل داشت میخواست این بوسه را در ذهن خود و مستانه ماندگار کند.

حرکت نوازش وار انگشتانش، روی موهای مستانه، بوی خوش موهایش که در مشامش می پیچید. بوی خوش عطر شیرینش...

romangram.com | @romangram_com