#مردی_که_میشناسم_پارت_206


متعجب به دستمال های سفید توی دست نریمان نگاه کرد: چیکارشون کنم؟

-:گریه کن.

چشمانش در کاسه گرد شد: گریه؟

-:وقتی فیلم شروع شد پا به پاش گریه کن. نه بخاطر درد شخصیت های فیلم... بخاطر خودت. وقتی تموم شد آروم شدی... بزار آروم بگیری و بعدش میتونی هر فکری که توی ذهنت هست و پیاده کنی.

نگاهی به سالن تقریبا خلوت انداخت. صندلیها در هر ردیف تقریبا یک یا دو صندلی پر بود. با شروع فیلم به صندلی اش تکیه زد. نریمان سکوت کرده بود. ابتدای فیلم چیز دردناکی نداشت اما به اواسط فیلم رسیده بودند که اشک هایش سرازیر شد. چشمانش می سوخت و گریه اش بند نمی آمد. شخصیت داستان برای از دست دادن فرزندش میگریست و او برای از دست دادن طاهر...

با پایان فیلم دست نریمان روی دستش نشست. با مهربانی انگشتانش را فشرد و لبخند مهربانی به رویش زد. حق با نریمان بود. آرام شده بود... حال آرام بود. گویا چیز سنگینی از روی قلبش برداشته شده بود. نریمان بی حرف تا سر کوچه رساندش و با تک بوقی تنهایش گذاشت.

قدم هایش را آهسته برداشت. به سمت خانه... طول کوچه را طی کرد. نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد اما دیگر اهمیتی نداشت. میخواست زمان بگذرد. تلاشش را کرده بود. از این پس دیگر توانی برای مبارزه نداشت. میدان را برای طاهر خالی میکرد. میخواست اینبار طاهر باشد که بخاطرش مبارزه میکند.

وارد خانه شد. صدای آهنگ عربی از طبقه ی بالا به گوش می رسید. در را آرام بست. نگاهی به پله ها انداخت. کفش هایش را از پا کند و پا روی اولین پله گذاشت. اولین پله را بالا رفت. یک قدم دیگر و بعد میدان مال طاهر بود... طاهر بود که باید انتخاب میکرد.

با ورودش به طبقه ی دوم نگاهش روی طاهر که روی مبل نشسته و به دستبند روی مچ دستش خیره بود ثابت ماند. آرام سلام کرد. طاهر سر برداشت و با دیدنش لبخند زد: کی اومدی؟

جلو رفت. روبروی طاهر ایستاد. خیلی نزدیک تر از همیشه...

طاهر سرش را کاملا خم کرده بود تا ببیندش.

دستش را بالا آورد. دکمه ی کج شده ی پیراهن مردانه ی نارنجی اش را مرتب کرد و نگاهش را تا چشمان طاهر بالا کشید. طاهر تنها نظاره گر رفتارش بود. پلک زد. تمام جراتش را جمع کرد و آهسته زمزمه کرد: میشه من و ببوسی؟

***

مژگان ریمل خورده اش پرپشت تر به چشم می آمدند. چشمان درشت و زیبایش هم با هر بار پلک زدنش خودنمایی میکردند. گونه های برجسته اش آدمی را وسوسه میکرد نیشگونی از گونه هایش بگیرد.

لبهایش صورتی بود. صورتی کمرنگی که گونه هایش را بیشتر به رخ می کشید. بینی تقریبا گوشی اش حسابی به صورتش می آمد. نیازی نبود به دنبال زیبایی برود. این دخترک پیش رویش زیبا بود. همچون فرشته هایی که تنها یک بال کم دارند.

مستانه خواسته بود ببوسدش؟ ببوسدش؟ به همین سادگی؟ بوسیدنش این چنین ساده نبود.

هنوز هم در ذهنش جدالی برپا بود. جدالی برای روشن کردن آنچه میخواهد. جدالی برای یافتن تفاوت بین احساساتش... در این جدال؛ چگونه می توانست مستانه را ببوسد؟ چگونه می توانست برای اینکار پیش قدم شود.

مردمک سیاه چشمان مستانه روی صورتش چرخ می خورد. دستبند کادویی مستانه روی مچ دستش بسته شده بود. بوی عطرش تمام مشامش را پر کرده بود. پس چرا نمی توانست طبق خواسته ی او عمل کند؟

دوستش داشت. نمی توانست نسبت به دخترک بی تفاوت باشد. نمی توانست نسبت به احساساتی که مستانه بیدارشان کرده بود بی تفاوت باشد. چانه ی برجسته ی دخترک لرزید. قلب او را هم لرزاند.

مستانه نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت.


romangram.com | @romangram_com