#مردی_که_میشناسم_پارت_205

-:قرار بود تا بعد از ظهر باهم باشیم. مگه نمیخواستی بری با فرانک درس بخونی؟

از جا بلند شد: الان نمیخوام برم. میخوام برم خونه...

سوزنش گیر کرده بود. نریمان با خشم بلند شد. پالتویش را به تن کشید و به سمت پیشخوان به راه افتاد. قبل از نریمان از کافه بیرون زد. نریمان سریع به دنبالش آمد و به سمتش ماشینش قدم برداشت و در ماشین را باز کرد.

حقش نبود تنها برود؟ اگر نریمان راست میگفت؟ اگر حق با نریمان می بود؟ تنها ده روز به رفتن طاهر باقی مانده بود. ده روز و... میرفت... طاهر می رفت. بغض کرد. روی صندلی کمک راننده کنار نریمان نشست و نریمان بی حرف ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. میترسید... از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد می ترسید.

اشک هایش سرازیر شد. نریمان از سرعت زیاد ماشین کم کرد و غرید: چرا گریه میکنی؟

اشک هایش را پاک کرد: اگه بره میمیرم.

-:نزار بره...

به سمت نریمان برگشت: چطوری؟ چطوری نزارم بره؟

-:شاید بهتر باشه ازش بخوای بمونه.

-:خواستم. نموند.

نریمان تشر زد: پس فراموشش کن.

هق هقش شدت گرفت: نمیتونم.

نریمان اخم کرد و در سکوت به روبرو چشم دوخت. مستانه سر خم کرد و پاهایش را بالا کشید: نمیخوام برم خونه...

نریمان راهنما زد. از اولین بریدگی دور زد. مستانه نپرسید مسیرشان کجاست... ذهنش چنان درگیر افکارش بود که نمی توانست ذهنش را آرام کند.

سرش را به شیشه تکیه زده و چشم بسته بود که نریمان چند ضربه به شیشه زد: میخوای بیای پایین؟

متعجب نگاهش کرد: کجا؟

-:با پدرت تماس بگیر... میخوایم یه فیلم ببینیم.

اخم کرد: حوصله فیلم ندارم.

-:قول میدم بهت خوش بگذره.

با تردید پیاده شد و همراه نریمان وارد سالن سینما شد. با راهنمایی های نریمان پیش رفتند و وقتی روی صندلی نشست به طرفش برگشت: چه فیلمی هست؟

نریمان دست به جیب برد. دستمال کاغذی ها را به سمتش گرفت: بگیر...

romangram.com | @romangram_com