#مردی_که_میشناسم_پارت_204
از جا بلند شد و به سمت کلید رفت. وَلی دستانش را روی سینه محکم کرده بود و چشم به دیوار داشت. کلید را زد و برعکس وَلی دراز کشید و سر به روی بالشت وَلی گذاشت. وَلی سرش را بلند کرد: خودت بالشت نداری؟
چشم بست و گفت: اینقدر بخیل نبودی...
***
خودکار را روی میز انداخت و چشم از نوشته های کتاب گرفت.
نریمان فنجان مقابلش را پس زد: اگه دوست داره چرا داره میره؟
-:الان نمیتونه با این شرایط به دوست داشتن فکر کنه.
-:ما مردا خیلی راحت با این چیزا کنار میایم. اگه یکی و دوست داشته باشیم نمیتونیم یه روزم ازش دور بشیم.
مستانه دست زیر چانه اش زد: طاهر هر کسی نیست.
نریمان اخم کرد: بله طاهر شماست.
-:چرا اینطوری شدی نریمان؟ فکر میکردم میخوای کمکم کنی به دستش بیارم.
-:دقیقا مشکل همینه. ببین بیخودی دلت و خوش کردی. داره گولت میزنه. میخواد ولت کنه بره مطمئنم بعدش حتی پشت سرشم نگا نمیکنه.
به فکر فرو رفت. شاید حق با نریمان بود. اگر برنمیگشت. گفته بود دنبالش می رود. گفته بود رهایش نمی کند. طاهر را رها نمیکرد.
نریمان خود را جلو کشید: ببین مستان... یه نگاه خوب بنداز به دور و برت. مگه طاهر نمیگه دوست داره. مگه نمیگه عاشقته...
از ذهن کوچک مستانه گذشت. طاهر هرگز نگفته بود عاشقش است.
نگاه از چشمان نریمان دزدید و نریمان ادامه داد: وقتی اینا رو مدام تکرار میکنه نمیتونه بره. اگه میره یعنی اینکه داره دروغ میگه. میخواد فرار کنه. پس اونی که تو میگی نیست. که اینقدر راحت داره فرار میکنه.
با حرص در حالی که سعی میکرد صدایش پایین باشد گفت: طاهر اینکار و نمیکنه. فرار نمیکنه.
-:پس این رفتارش و چی میگی؟ داره ولت میکنه بره مستان. چرا چشمت و بستی روی همه چی و فکر میکنی قراره همه چی همینطور خوب پیش بره.
با عصبانیت عقب کشید. کتاب و خودکارش را در کوله اش انداخت.
نریمان متعجب گفت: داری چیکار میکنی؟
-:میخوام برم خونه.
romangram.com | @romangram_com