#مردی_که_میشناسم_پارت_203

-:نه وقتی تو رو نداره. امروز وقتی از ازدواج تو حرف میزدم دیدی چه واکنشی نشون داد؟!

وَلی خندید: داشت سر قرار گذاشتن من باهات شوخی میکرد.

قبل از اینکه بگوید چند روز پیش من و به باد کتک گرفت جمله اش را اصلاح کرد و گفت: اولین واکنشش واکنش اصلیش بود که عصبانی شد.

وَلی سکوت کرد.

فشار دستانش را بیشتر کرد: از این به بعد، بیخیال اون خواب باش. فکر میکنم خانم میرزایی چندان بهت بی میل نیست. با چیزایی که در موردش فهمیدم و پرس و جوهایی که کردم زن خوبیه. درسته از شوهرش جدا شده اما واقعا خانم خوبیه. به تیپش نمیاد اما من هر چی پرس و جو کردم یه جمله ی بد در موردش نشنیدم. همه از خانمیش تعریف میکردن. بهش فکر کن وَلی... نذار زن به این خوبی از دستت بره.

وَلی اخم کرد: بحث میرزایی از کجا در اومد؟

-:مطمئنم اون دوست نداره مرد خوبی مثل تو رو از دست بده. مستانه بزرگ شده. به زودی میره دنبال درسش... اونقدر درگیر زندگی خودش میشه که تو یادش نمی افتی. نمیخوای که تا آخر عمرت تنها بمونی...

وَلی بالشت را کشید و زمین گذاشت. خود را به سمت بالشت خم کرد و گفت: بگیر بخواب داری چرت و پرت میگی.

-:مرد حسابی دارم برات زن به این خوبی میگیرم داری میگی چرت و پرته؟!

-:منم بهت گفتم عمرم به این دنیا نیست تو داری میگی زن بگیرم.

به سمتش خم شد و از بالای سر وَلی نگاهش کرد: اون لیلا که من میشناسم نمیزاره تو به این زودی بری پیشش... حداقل بخاطر دخترش. وَلی اینکار و با خودت و مستانه نکن. نمیبینی؟ کمبود یه زن توی زندگیش چطور به چشم میاد؟ نه لاله نه ویدا هیچکدوم نتونستن این کمبود و براش پر کنن... بزار خانم میرزایی شانسش و امتحان کنه. اینقدر به اون خواب فکر نکن. بجاش به خودت فکر کن... یکم خودخواه باش. داری پیر میشی مرد حسابی. اینطوری پیش بری دو روز نشده موهات رنگ دندونات میشه.

وَلی بازویش را روی چشم گذاشت.

دندان روی هم سایید: گوش میدی چی میگم.

-:هوووم.

-:قول بده بهش فکر میکنی.

-:هوووم.

برگشت. وَلی پشت به او دراز کشید. به دستبندی که کنار چمدانش بود خیره شد و گفت: اگه میخوای مراقب مستانه باشم باید به میرزایی فکر کنی.

صدایی از وَلی نیامد. غرید: شنیدی چی گفتم؟

وَلی پاسخی نداد. اما مطمئن بود شنیده است. دست پیش برد. دستبند را برداشت. هدیه تولد از فرشته کوچولو... شاید این دستبند زندگی اش را تغییر می داد همانطور که مستانه زندگی اش را تغییر داده بود.

دست به دستبند چرم روی مچ دستش برد و در حال باز کردنش از ذهنش دستبندی گذشت که سالها پیش به ویدا هدیه داده بود. در مسافرتش به اصفهان آن را به دخترک گل فروش سر خیابانی داده بود.

دستبندش را در چمدان انداخت و دستبند کادویی مستانه را به روی مچ دستش بست. به دوستت دارم حک شده با خط میخی خیره شد که وَلی غرید: چراغا رو خاموش کن.

romangram.com | @romangram_com