#مردی_که_میشناسم_پارت_217
-:خب چرا بابات خودش دست بکار نمیشه؟
با شیطنت گفت: مگه از نامزد بازی وقت داره؟
رضا و فرانک بلند خندیدند. نفس عمیقی کشید و فوتش کرد. چشم باز نکرده بود. پچ پچ رضا و فرانک را می شنید. شاهد پیوند رضا و فرانک بود. رضایی که فرانک باباتش به نریمان باج میداد پارسال بالاخره قدم جلو گذاشته بود. بالاخره از فرانک خواستگاری کرده بود و حال این دو کفتر عاشق در برابر چشمانش عاشقی میکردند و برایش بیست روزی را زنده میکردند که در ذهنش ماندگار شده بود. بیست روزی که هر شب خوابش را می دید.
چشم باز کرد. به درختان در حال گذر کنار خیابان چشم دوخت. دستانش را روی سینه کشید و در هم قفل کرد. یعنی الان در چه حالی بود؟ کاش می توانست از او خبری بگیرد. کاش می دانست کجاست... کاش می دانست چه می کند. تمام امیدش به نریمان بود. شاید آدرسی بیاید. شاید شماره تلفنی... هر ماه بارها فیسبوک و اینستاگرام و تمام برنامه های ارتباطی را به دنبال نام طاهر غمگسار بالا و پایین می رفت. دریغ از نام طاهر غمگسار...
***
نگاهی به کمد دیواری انداخت. شاید در این کمد دیواری می توانست آدرسی از طاهر بیابد. مطمئنا پدرش به این زودی برنمیگشت. مطمئنا تصمیم نداشت به این زودی برگردد. با ژاله بودنش یعنی دیر وقت می آمد.
خود را از چهارچوب در بیرون کشید و به در بسته ی پذیرایی نگاه کرد.
برگشت. با تردید به سمت کمد دیواری قدم برداشت و در را باز کرد. نگاهش از لباسهای آویزان به سمت جعبه های طبقه ی پایین کشیده شد. خم شد و در برابر جعبه ها نشست و جعبه ها را بیرون کشید.
جعبه ی کرمی با خطوط سیاه، را باز کرد و نگاهش روی عکس های مادرش ثابت ماند. دست پیش برد و عکس های لیلا را بیرون کشید. عکس ها را یک به یک مرور کرد. عکسهایی که همگی مادرش را به تنهایی قاب گرفته بودند. درون جعبه یک جفت دستکش دخترانه ی صورتی بافت هم قرار داشت. دست کش ها را برداشت و متعجب نگاهشان کرد. اولین بار بود این دستکش ها را می دید. مطمئنا متعلق به مادرش بود که پدرش در این جعبه نگهشان می داشت. آخرین چیزی که درون جعبه به چشم میخورد زنجیری بود با حروف فارسی لیلا که درون جعبه خودنمایی میکرد. با لبخندی وسایل را درون جعبه برگرداند و در آن را بست.
جعبه ی قهوه ای را که در ته کمد بود بیرون کشید و درش را باز کرد و نگاهش روی دفترش ثابت ماند. دفتری که روزی به طاهر داده بود. نفسش حبس شد.
با هیجان و خوشحالی دفتر را باز کرد. اما لبخندش خیلی سریع به اخم تبدیل شد. این دفتر در دست پدرش چه میکرد؟ دفتر را کنار کشید و نگاهش به پاکت هایی که به عربی و ایرانی مهر خورده بودند خیره شد. دفتر را کنارش رها کرد و دست به نامه ها برد... به تاریخ نامه ها خیره شد. به تاریخ هایی که آخرینشان تاریخی نزدیک به یک ماه پیش را نشان می داد. یک ماه پیش؟ نام فرستنده به نام طاهر غمگسار روی پاکت نامه خودنمایی میکرد. حجم نامه ها را در برابر چشمانش گرفت. خیلی می شدند. خیلی بیشتر از خیلی... چیزی در حدود سی نامه... سی نامه از طرف طاهر و او هرگز خبری نداشت؟
با عجله آخرین نامه را برداشت و برگه ی درونش را بیرون کشید.
چشمش که به خط طاهر افتاد لبخند زد. لبهایش کش آمد.
چشمانش تا ته خطوط رفت و دوباره به خط اول برگشت:
« سلام فرشته کوچولو...
امروز دلم طاقت نیاورد برات ننویسم. تولدت مبارک فرشته کوچولو...
امشب تولدته... انگار هیچوقت قسمت نبوده من تولدت باشم. جز همون اولین تولدت... تا وقتی بودم تولد هات و کنار خانواده ی مادریت جشن میگرفتی و من همیشه از بودن توی جشن تولد هات محروم بودم. حالا هم همونطوره... هنوزم مجبورم تولدای تو رو تنهایی جشن بگیرم. ولی اشکال نداره هیچکس نمیتونه امروز خوشحالیم و ازم بگیره فرشته کوچولو...
تولد بیست و دو سالگیت مبارک خانم دکتر کوچولوی من. بزرگ شدی دیگه خانم خانما...
حتما خیلی خوشگل تر شدی.
نمیدونم این نامه ها رو میخونی یا نه. همون اولین نامه که از وَلی خواستم اگه صلاح میدونه نامه ها رو بهت بده و جوابی نگرفتم شک کردم به اینکه میخونیشون یا نه! حتی اگه نخونی هم مهم نیست. فکر میکنم جای اون دفتریه که یه زمانی تو برای من می نوشتی... نمیدونم دفترت دست خودته یا نه... من خوب یادمه اون روز گذاشته بودمش روی چمدونم.
شایدم کاملا فراموشم کرده باشی. شاید اصلا دیگه یادت نیاد یه روز طاهری بود که با محبت هات اسیرش کردی. شاید اصلا الان یادت نمیاد طاهر کی بود. از کجا پیداش شد.
romangram.com | @romangram_com