#مردی_که_میشناسم_پارت_186


فشار دستانش را به پالتوی طاهر بیشتر کرد تا از آغوش او جدا شود. گره دستان طاهر که شل شد خود را عقب کشید و با خشم از آغوشش بیرون رفت.

طاهر متعجب پلک زد. سر به زیر انداخت. اشک هایش سرازیر شد. اشک هایی که سعی داشت جلویش را بگیرد سرازیر شد. به پتویی که ما بینشان زمین افتاده بود خیره شد و زمزمه کرد: دیگه...

بینی اش را بالا کشید. سعی کرد بغض توی گلویش را فرو دهد تا لبهایش تکان بخورد و ادامه داد: نمیخوام...

سرش را بالا آورد. خیره شد به چشمان قهوه ای طاهر و زمزمه کرد: ببینمت.

زانوانش خم شد و نشست. سنگینی اش را به پاهایش منتقل کرد و سرش را روی پاهایش گذاشت و ادامه داد: برو... نمیخوام ببینمت. دیگه بغلم نکن.

طاهر خم شد به سمتش و زمزمه کرد: مستانه...

اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت: نگو...

زار زد: مستانه.

نفسش بالا نیامد. گویا با همین خواسته مرگ را در آغوش کشیده بود.

مرگ در این لحظه برایش راحت تر بود.

برای نفس کشید دهانش را باز کرد. سعی کرد نفس بکشد. طاهر در برابرش نشست.

نمیتونست نفس بگیرد. دنیا به دور سرش چرخ میخورد و میچرخید و دور میزد.

هر لحظه ممکن بود سقوط کند. هر آن میتوانست طاهری که با تصویری تار دور سرش می چرخید را از دست دهد.

چشمانش سنگین شده بود.

طاهر در برابرش خم شد اما سرش به سنگینی رفت و قبل از اینکه سقوط کند به دست دراز شده ی طاهر چنگ زد و در آغوشش چشم بست.

***

آب در حال جوش را درون ماگ ریخت و به سمت مستانه برگشت. مستانه ای که چهارزانو روی صندلی پشت میزغذاخوری نشسته بود و پتو روی شانه هایش قرار داشت. دخترک سرمای شدیدی خورده و در تب می سوخت. هنوز هم بینی اش را بالا میکشید و هر از گاهی قطره اشکی از چشمش سرازیر می شد.

هنوز دلیل گریه اش را نمی دانست. نمی فهمید چرا این گونه اشک میریزد. ساعتی پیش که در آغوشش از حال رفته بود. ساعتی پیش که آنگونه زمزمه کرده بود دیگر صدایش نزند تمام قلبش را لرزانده بود.

یک قدم برداشت و روی میز خم شده و فنجان را در برابرش گذاشت. دخترک بیشتر سر خم کرد. گویا نمیخواست او را ببیند.

باید حرفی میزد. حرفی که بتواند حواس مستانه را پرت کرده و او را وادار به حرف کند.


romangram.com | @romangram_com