#مردی_که_میشناسم_پارت_187
صندلی روبروی مستانه را عقب کشید. سردرد داشت... چند روز گذشته نتوانسته بود بخوابد... مستانه و بودنش خواب را بر چشمانش حرام کرده بود. رفته بود تا آرام بگیرد اما بیشتر درد کشیده بود.
نگاهش را به روی میز و نمکدان چینی روی آن برگرداند و زمزمه کرد: تا حالا فکر کردی به اینکه پدرت بخواد ازدواج کنه؟
سر دخترک چنین بالا آمد که گویا گردنش شکست. طاهر انتظار چنین واکنشی را نداشت.
مستانه با مکثی طولانی گفت: چی؟
سعی کرد آرام باشد. فقط میخواست قبل از رفتن همه چیز را برای مستانه ساده کند. میخواست در نبودش از همه چیز مطمئن باشد.
تردید کرد برای گفتن. نمیدانست چطور به زبان بیاورد.
لبخندی روی لب نشاند: خیلی تنهاست. فکر میکردم اگه ازدواج کنه شاید کمی با این تنهایی کنار بیاد. هردومون میدونیم الان داره نشون میده خوبه ولی اون مثل قبل نیست. دوست دارم برگرده به روزای قبل اما میدونم با وجود مرگ لیلا هیچوقت چنین اتفاقی نمی افته.
وَلی دیگه نمیتونه مثل باشه اما من امیدوارم بتونم با ترغیبش به ازدواج یکم حال و هوای گذشته رو بهش برگردونم.
آخر کلمه را که به زبان آورد لب بست و به مستانه که چشمانش هر لحظه بی حس تر می شد خیره شد.
مستانه بی حرف تماشایش میکرد. اما چشمانش ترسناک تر از آنی بود که می شد تصور کرد. چشمانش سرد بود. آن چنان سرد که حس سرمایی را در وجودش زنده کرد.
همان حس سرمایی را که روزی در نگاه ساجده دیده بود. همان حسی را که روزی ساجده وقتی خواسته بود دیگر به خانه اش پا نگذارد و فراموشش کند را در چشمان مستانه می دید. این سرما ترسی در وجودش انداخت. نکند بر سر مستانه هم بلایی آید.
دخترک ماگ پیش رویش را پس زد و از جا بلند شد.
به دنبال او برخاست. مستانه به سمت اتاقش قدم برداشت. به دنبالش رفت. میخواست لااقل چیزی بگوید. کلمه ای به زبان بیاورد... تا این احساس سرمای نگاهش را دور کند.
مستانه وارد اتاقش شد. به سمت میزش قدم برداشت...
در چهارچوب اتاق مستانه ایستاد. نمی دانست در این لحظه مستانه به او اجازه ی ورود می دهد یا نه. مستانه در برابر میزش خم شد. پتو از روی شانه هایش افتاد. قدمی به جلو برداشت. می توانست لرز تنش را ببیند. از دکتر رفتن سر باز می زد و نمی توانست وادارش کند برای دکتر رفتن. دستش را به چهارچوب در بند کرد که مستانه به سمتش برگشت. گویا چیزی از کشو برداشته بود. به آنچه بین انگشتان مستانه اسیر شده بود و نمی توانست ببیندش خیره شد. مستانه به سمتش راه افتاد. جلو آمد و در چند سانتی متری اش متوقف شد. فاصله ی ما بینشان را طی نکرد. در همان نیم متری سر بلند کرد. سری به سمت شانه اش کج کرد و پلک زد: میخوای بابام و هم مثل خودت ازم بگیری؟
اخم هایش در هم کشیده شد. انتظار این یکی را نداشت. نمی توانست آنچه شنیده را دقیق هضم کند. منظور مستانه را درک نمیکرد. گفته بود میخواهد وَلی را هم مثل خودش از او بگیرد؟ مگر خودش را از او گرفته بود؟
دست دخترک که بالا رفت مسیر نگاه طاهر هم با دستش حرکت کرد و در لحظه ای آن چنان کُپ کرد که نتوانست حتی میلی متری تکان بخورد. نتوانست درک کند آنچه در بین انگشتان مستانه قرار داشت چه چیز بود که حال به سمت صورتش می آمد. تنها توانست چشم ببندد و برخورد آن چیزهای سفت و سخت را به صورتش تحمل کند. اما گویا یکی بر روی گونه اش فرود آمد و خراشی روی صورتش بوجود آورد که لحظه ای از درد خطهایی روی پیشانی اش افتاد و چشم بست.
با گذشت لحظه ای که صدای برخورد آنچه به صورتش پرت شده بود را با زمین شنید چشم گشود. نگاهش به سمت پایین کشیده شد و به دفترچه هایی که روی پاهایش افتاده بود و برگه ای که روی چهارچوب اتاق مستانه قرار داشت خیره شد که مستانه گفت: برو... فراموش کن که بزارم بابام و هم مثل خودت ازم بگیری. بابام تو نیست که از دستش بدم. من بابام و از دست نمیدم. تو برو با لیدا جونت خوش باش. حالم ازت بهم میخوره. ازت متنفرم. دلم میخواد میمردم و نمیدیدمت. کاش هیچوقت هیچوقت هیچوقت از اون دبی لعنتی برنمیگشتی. کاش منم همراه مامانم مرده بودم و نمیومدم فرودگاه.
این را گفت و در را به روی صورت هاج و واجش کوبید.
در تمام چهل و یک سال زندگی اش اینگونه مات نشده بود. مستانه رسمان ماتش کرده بود. در بازی که فکر میکرد او جلو است این مستانه بود که با حرکتی غیر منتظره کیش و ماتش کرده بود.
چشم از در بسته ای که تقریبا در فاصله ی خیلی کوتاه از صورتش بسته شده بود گرفت و خم شد. دستش که به ویزا و پاسپورت رسید لرزید. پاسپورت و ویزایی که قرار بود در دست لیدا باشد حال چرا باید به دست مستانه رسیده باشد؟
romangram.com | @romangram_com