#مردی_که_میشناسم_پارت_185

میخواست بگوید بس است... دیگر توان این هیجان را ندارد. میخواست بگوید بیش از این نمی تواند... بیش از این نمی تواند این حجم هیجان را تحمل کند که دست طاهر پیش رفت و بَ از کلمه ی بَسه ای که می آمد تا از بین لبهایش خارج شود به آه بلندی تبدیل شد و چشمانش به روی دنیای واقعی باز شد.

چند لحظه به روبرو خیره شد. چند لحظه زمان برد تا توانست پلک بزند و از شوک آنچه در خواب می دید بیرون بیاید. با درک آنچه اتفاق افتاده بود چشم بست. ادامه ی این خواب را میخواست. میخواست باز هم اسیر دست های طاهر باشد. سعی کرد به خواب رود. این خواب را با تمام شیرینی و هیجان و شوکش میخواست... بارها و بارها...

وقتی با تمام تلاشش خواب بر چشمانش حرام شد بغض کرد. در خود جمع شد و به پهلو روی کاناپه افتاد. دستانش را کنار هم زیر سر فرستاد و اشک هایش روان شد. طاهر می رفت... طاهر داشت میرفت و تنهایش می گذاشت.

گویا باز هم مادرش را از دست می داد اما اینبار دردش عمیق تر بود. طاهر برایش چون تکه ای از قلبش بود که رهایش میکرد. این روزها خواب هایش آشفته بود. در طول شب بیش از دو ساعت نمی توانست به خواب برود. زیر چشمانش به سیاهی می زد و خسته بود. با تمام خستگی تنش را به این طرف و آن طرف می کشید. به مانند امروز... نفس هایش بالا نمی آمد...

بینی اش را بالا کشید و چشمانش را با تمام توان روی هم فشرد. اگر طاهر خنجری برمی داشت و به جانش می افتاد این چنین آشفته و بیمار نمی شد که طاهر اینگونه در پی نابودی اش بر آمده بود.

اشکی از چشم چپش راه افتاد و از روی انحنای بینی اش عبور کرده و از گوشه ی لبش سرازیر شد و روی پارچه ی مبل چکید. مسیر قطره اشک را با چشم دنبال کرد و پوزخندی به آن تحویل داد. درد در استخوان هایش بود. هر چه گریه میکرد نه کسی به کمکش می آمد و نه چیزی از دردش کم می شد. بغضش را پس زد و چند بار پشت سرهم بینی اش را بالا کشید و با یادآوری طاهر غلتی زد و سرش را در پارچه ی مبل پنهان کرد و هق هقش بلند شد.

گفته بود دوستش دارد. دوستش داشت و میخواست برود. همان شب فهمیده بود چیزی درست نیست. وقتی آن گونه پیشانی اش را بوسیده بود باید می فهمید طاهر میخواهد برود. وقتی همراه پدرش و لاله برنگشته بود باید می فهمید طاهر نمیخواهد برگردد.

همیشه وقتی گریه میکرد آرام میگرفت اما اینبار با هر گریه دردش عمیق تر می شد. نمی توانست آرام باشد. نمی توانست این لحظات را با آرامش طی کند. نمی توانست از این لحظات ساده تر بگذرد.

چیزی به گلویش چسبیده بود و پایین نمی رفت. با باز شدن در اصلی از جا پرید. نگاهش به سمت در پذیرایی کشیده شد. سرش به سمت ساعت برگشت. هنوز تا آمدن پدرش وقت بود. این وقت روز چه کسی می توانست باشد؟!

طاهر که اصفهان بود. با ترس و هراس به در زل زد. آرام و با تردید از جا بلند شد. سر و صدای زیادی از در اصلی به گوش می رسید. پتوی کوچک را به دور خود پیچید و قدمی دیگر به سمت در پذیرایی برداشت.

چنان ترس به جانش نشسته بود که تمام اشک هایش را فراموش کرده بود. آرام پشت در ایستاد و دستگیره را کمی به سمت پایین کشید و گوشه ی در را باز کرد که نگاهش روی طاهر ثابت ماند. ناخودآگاه قدمی به عقب گذاشت و دست طاهر که روی دستگیره ی در بود پایین افتاد. طاهر در را هل داد و وارد شد.

چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد تا بخود آمد و با تمام دلگیری اش لب زد: سلام.

طاهر به جای پاسخ ابروانش را در هم گره زد: چرا گریه کردی؟

شانه بالا کشید. بی حرف رو برگرداند و به سمت اتاقش قدم برداشت که طاهر قدمی به دنبالش برداشت: مستانه...

نایستاد. وارد راهرو شد که طاهر صدا زد: مستانه چته؟

در برابر ورودی اتاقش برگشت. از پهلو به طاهر چشم دوخت. به چشمانش که خیره اش بود. به ابروان در هم کشیده و نگاه متعجب و نگرانش... به لبهای صورتی شده اش که دیگر در ته ریش سیاه صورتش پنهان نبود. نگاهش را پایین تر کشید. پلیور بافت سفید و قرمز حسابی به تنش نشسته بود. پالتوی سیاهش هم شیک بود و مردانه... کمی بلند بود. پایین تر از باسن... خوش دوخت بود و بیش از همه دستبند چرم سیاه روی دستش خودنمایی میکرد.

سیب گلویش تکان خورد. لبهایش کمی از هم جدا شد. طاهر پا بلند کرد تا قدمی پیش بگذارد. به شلوار جین سرمه ای اش خیره شد. اولین بار بود حس میکرد ترکیب شلوار جین و جوراب سفید چه زیبا می شود. البته در تن طاهر این چنین بود.

طاهری که میخواست با لیدا به دبی برود. طاهری که میخواست ترکش کند. طاهری که مال او نبود... او را نمی خواست. طاهر هرگز او را نمی خواست. نگاهش تار شد. پلک زد. نمیخواست طاهر را از پس این پرده ی تار ببیند. قطره اشکی از چشمش فرو ریخت و طاهر خشک شد.

همانطور ثابت ماند تا طاهر بخود بیاید. قدمی به سویش بردارد و با حرکتی غیر منتظره در آغوشش بکشد و سرش را به سینه اش بفشارد. لبهایش که بهم چسبیده بود از هم جدا شد و تمام هوای اطرافش را نفس کشید. فشار دست طاهر روی سرش را بی توجه رها کرده بود. گویا اتفاقی نمی افتاد. چیزی که روی تنش سنگینی میکرد فشاری بود که از هجوم درد رفتن طاهر می گرفت. دستانش را بلند کرد. پتو از روی شانه هایش سر خورد و در حال پایین افتادن اسیر دست طاهر شد اما باعث نشد فشار دستان طاهر کمتر شود.

به پالتوی تنش چنگ زد و قطره اشکی دیگر از چشمانش سرازیر شد. طاهر می رفت... میخواست برود. در آغوشش میکشید اما می رفت. می بوسیدش اما بلیط خریده بود تا با لیدا برود.

دستانش را به جلو هل داد. پالتوی طاهر به عقب کشیده شد و سرش متعجب خم شد.

romangram.com | @romangram_com