#مردی_میشناسم_پارت_91


وحشت زده به وَلی خیره شد. وَلی با خشم دستش را به سمتش دراز کرد: تو لایق اعتماد من نبودی... وِلش کن.

نگاه وَلی به سمت او بود. مسیر نگاه وَلی را دنبال کرد. اما هراسان و شوکه کُپ کرد.

بجای کودکی که لحظاتی پیش در آغوشش حضور داشت با مستانه روبرو شد. مستانه ای که در آغوشش بود. مستانه ای که سر به سینه اش گذاشته بود. دستانش را به دور کمرش حلقه زده بود و آهسته سر بلند کرد. با ارتباط نگاهش با نگاه مستانه وحشت زده چشم بست.

چشم باز کرد.

نگاهش در تاریکی اتاق گم شد. به سختی دستش را بلند کرد و به روی پیشانی اش قرار داد. چند لحظه طول کشید تا نگاهش به تاریکی اتاق عادت کرد. آب خشک شده ی گلویش را فرو داد و دستش را روی تخت تکیه زد و به آرامی برخاست.

پاهایش را از تخت آویزان کرد. لعنت به این خواب...

لعنت به این زندگی...

که یک روز برایش آرامش نمی گذاشت. به انگشتان پایش خیره شد که در تاریکی تنها هاله ای از آنها مشخص بود. چند نفس عمیق کشید و بلند شد. به سمت در اتاق رفت... با باز شدن در نور اندکی به اتاق دوید و چشمانش را زد.

پا به بیرون از اتاق گذاشت و به سمت آشپزخانه قدم برداشت که نگاهش روی لیدا که پارچ آب را بدست داشت ثابت ماند.

لیدا با احساس حضورش سر بلند کرد و لبخندی به رویش زد: نتونستی بخوابی؟

جلو رفت: خواب بد دیدم.

لیدا یک تای ابرویش را بالا فرستاد و نگاهش را به لیوان دوخت. آن طرف میز ایستاد و گفت: بمنم بده.

لیدا در سکوت چرخید. از کابینت بالای ظرفشویی لیوانی برداشت و آن را هم پر کرد و روی میز به طرفش سُر داد.

لیوان آب را یک نفس سر کشید و چشم بست. لیوان به دست، دستش را به میز تکیه زد و گفت: امشب مزاحمت شدم.

-:خوبه گاهی از این تنهایی در بیام.

-:باید می رفتم هتل...

لیدا به سمت یخچال برگشت و پارچ نیمه پر را درون یخچال گذاشت: مطمئنا وَلی می فهمید بهش دروغ گفتی.

کلافه صندلی را عقب کشید و نشست. لیوان را روی میز گذاشت و سرش را بین دستانش گرفت.

لیدا به میز تکیه زد: دوست داره.

می دانست.بعد از رفتار امروزش فهمیده بود. مگر می شد متوجه نشده باشد؟ وقتی دست لیدا برای نشستن بر صورتش بالا رفته بود، با همان صدای مستانه وارش صدایش زده بود. خود را به او رسانده بود و با اخم لیدا را تماشا کرده بود. در مواجهه با لبخند لیدا دست دور بازویش انداخته و ناهار را بهانه کرده بود.

romangram.com | @romangram_com