#مردی_میشناسم_پارت_89
لیدا گفت: خوشبحال شوهرش...
چنان به سمت لیدا چرخید که لیدا قدمی به عقب برداشت و گفت: چرا اینطوری شدی تو؟!
قدم عقب رفته را جلو آمد. در برابرش ایستاد و دستش را کمی بالا آورد... نزدیک به صورتش متوقف کرد و گفت: اجازه هست؟
صدای کف زدن ها که بلند شد، قلبش از حرکت ایستاد. پس واقعیت داشت... این لحظه ها واقعیت داشت. خواب یا رویا نبود. همه چیز واقعیت داشت. مستانه بود که در برابر چشمانش می خواند.
دست لیدا که روی صورتش نشست با عجله، دستش را عقب کشید: وای چه داغی... مریض شدی؟ یه ساعت پیش که خوب بودی. قرمزم شدی...
نفسش بالا نمی آمد. نمی توانست نفس بکشد. مستانه؟! عاشق؟! نه! چنین چیزی امکان نداشت. نمی توانست واقعیت داشته باشد. کاش اشتباه میکرد.
سر و صداها از سوی مستانه به گوش می رسید.
کف زدن ها قطع شده بود.
لیدا گفت: میخوای بریم پایین؟ فکر کنم بهتره بری دکتر. خیلی تب داری.
تب؟! مستانه عاشق شده بود؟ نگاهش به او بود... مستانه نگاهش میکرد. نگاهش میکرد و میخواند: عاشق شدم... عاشق شدم...
به سختی به حرف آمد: میشه یکی بزنی تو گوشم؟!
چشمان گرد شده ی لیدا، نشان میداد کاملا از آنچه به زبان آورده است، متعجب شده.
به سختی نالید: خواهش میکنم.
دست لیدا که برای پایین آمدن روی صورتش بالا رفت صدایی فریاد زد: طاهر...
4
قدم برداشت. راهرو نسبتا تاریک بلندی که به سوی تاریکی می رفت. چراغ های سفید رنگی که از بالا به سختی راهرو را روشن میکردند، درست در وسط سقف راهرو تعبیه شده بودند. نگاهی به راهروی خلوت انداخت. هیچکس نبود... هیچکس...
دیوارها تا نصف، از سرامیک های سفیدی ساخته شده بودند که همرنگ سرامیک های کف راهرو بود. خط آبی وسط راهرو کشیده شده بود.
گیج وسط راهرو ایستاده بود که صدایی در راهرو طنین انداخت: طاهر...
صدا از ته راهرو می آمد. آرام آرام به سمت ته راهرو قدم برداشت. قدم هایش را نمی توانست بشمارد... بی دلیل به آن سمت قدم برمی داشت.
romangram.com | @romangram_com