#مردی_میشناسم_پارت_58


درنا با خشم کتابش را بست و غرید: اَه... بسه دیگه. نمیزارین درس بخونیم.

با خشم ایستاد و ادامه داد: الان میرم به خانم تقدیر میگم این مسخره بازیا رو راه انداختین.

نگین بلند شد و از یقه مانتویش از پشت گرفت و او را تقریبا روی صندلی کشید: بشین بابا... تو درست و بخون چیکار ما داری.

انگشتان اشاره اش را از دو طرف در گوشهایش فرو برد و گفت: آ...آ... اینطوری.

اسماء خط کش توی دستش را تاب داد: کسی نبود قیمت بالاتری پیشنهاد بده؟

فاطمه خندید: حالا چون مهدی پوره من میگم پنج و صد که جلسه بعدی بهش بدم شاید بتونم ازش نمره بگیرم.

اسماء لب گزید و خط کش را بالا برد: خب پنج و صد یک... پنج و صد دو...

فرشته به سمت فاطمه برگشت: بابا هیشکی هم نه مهدی پور... عمرا بهت نمره بده.

فاطمه چند لحظه به فرشته نگاه کرد و گفت: جدی؟ پس من غلط میکنم پنج و صد میدم به این. نمیدم آقا نمیدم. پولم و برگردون.

شراره با خنده دست بلند کرد: پنج و صد و پنجاه...

مستانه سری خم کرد: پنج و صد و هفتاد و پنج...

اسماء در حال تاب دادن خط کش گفت: گدا به اینا میگنا... دارن مورچه ای میبرن بالا... بابا مهدی پوره... شما نمیخواین برای این مهدی پور یه دو گرون خرج کنین؟

با باز شدن در کلاس اسماء ادامه داد: یعنی این کش موی چسبیده به موهای مهدی پور با اون ابهتش که میگه...

با دهن کجی ادامه بحث را به زبان آورد: خانما دقت ک...

به سمت در برگشت و نگاهش روی تقدیر که در چهارچوب در ایستاده بود ثابت ماند و ادامه جمله اش را از دست داد و به سختی آب دهانش را فرو داد.

میترا که روی شوفاژ نشسته بود با عجله پایین پرید. همه با دیدن تقدیر خنده شان را فرو خوردند و از جا پریده و راست ایستادند.

جا مدادی پرستو زمین خورد و صدای بدی ایجاد کرد.

تقدیر وارد کلاس شد و با ابروان در هم به کش چسبیده به تخته زل زد و دوباره به سمت اسماء برگشت. اسماء سر به زیر انداخت و تقدیر جلو آمد. نگاهی به همه ی آنها انداخت و به سمت تخت برگشت: این کار کدومتونه؟

همه سر به زیر انداختند. تقدیر با خشم به سمت اسماء برگشت: برین دفتر...

اسماء سر بلند کرد و با چشمان گرد شده و هراسان به تقدیر خیره شد. تقدیر به سمت میترا برگشت: تو هم همینطور...

romangram.com | @romangram_com