#مردی_میشناسم_پارت_248
چشم بست.
طاهر زمزمه کرد: چقدر دلم برای موهات تنگ شده بود.
چشم باز کرد. از نگاه خیره ی طاهر غرق در خوشی بود. زمزمه کرد: برای موهام یا بافتنشون؟
طاهر کنجکاو و گیج نگاهش کرد.
لبهایش خندید: آخرین نامم و حضوری دریافت کردم...
طاهر عقب کشید: نامه ها دستت می رسید؟
دستش را به پهلوی طاهر رساند و گفت: همش و یه دفعه ای پیدا کردم. شب عروسی بابا...
ابروان طاهر بالا رفت و با ناباوری گفت: وَلی ازدواج کرده؟
خندید: با همونی که تو میخواستی؟
چشمان طاهر گرد شد: میرزایی؟ نه!
سرش را بلند کرد. طاهر روی تخت نشست و بازویش را کشید. خود را پشت سر مستانه کشید و در حال بافت زدن موهایش گفت: کی ازدواج کردن؟
-:یک ماهی میشه... طاهر آخرین بافت را که به موهایش زد سر خم کرد. بوسه ای روی شانه اش نشاند. بوسه ی بعدی را به سمت گردنش زد. بوسه ی بعدی...
از قلقلک خندید و سرش را کج کرد.
طاهر خندید و دستانش را به دورش حلقه زد و به خود فشردش.
خندید و دستانش را به دور بازوان طاهر حلقه کرد و گفت: تو این سالها خیلی اتفاق افتاده...
طاهر لاله ی گوشش را بوسید: کلی فرصت داریم. همش و گوش میدم. مخصوصا اون قسمتایی که مربوط به شماست خانم دکتر.
خود را عقب کشید. روی بازوی طاهر رها شد و خیره به صورت طاهر که نگاهش میکرد گفت: اینجا دانشگاه پزشکی هست؟
-:تا اونجا که من اطلاع دارم یه کشوره... حالا اینکه دانشگاه داره یا نه رو باید بریم بپرسیم.
دستش را بلند کرد و مشتی حواله ی بازوی طاهر کرد. طاهر خندید. خم شد روی صورتش و لبهایش را کوتاه بوسید: خب دختر خوب توی کشور به این بزرگی مگه میشه دانشگاه نباشه؟ اینجا این همه دکتر از آسمون که پایین نمی افتن.
دستانش را به دور گردن طاهر حلقه زد و به سیاهی چشمانش خیره شد: دوست دارم...
romangram.com | @romangram_com