#مردی_میشناسم_پارت_249
طاهر موهای روی پیشانی اش را عقب زد: عاشقتم.
چشم بست. نریمان در ذهنش پررنگ بود اما هرگز نمیتوانست با نریمان این لحظات را تجربه کند وقتی تمام ذهنش پر بود از طاهر... وقتی برمیگشت با نریمان صحبت میکرد.
طاهر دستش را به دست گرفت: میخوام شاد باشی...
چشم گشود و آرام لب زد: هستم.
romangram.com | @romangram_com