#مردی_میشناسم_پارت_247


تکیه اش را از دیوار برداشت. دستانش را غیرمنتظره به دور گردن طاهر حلقه زد و خود را بالا کشید و لبهایش را کوتاه بوسید و گفت: من فقط چون عفونت گلو و بینی دارم نتونستم نفس بکشم.

نفس عمیقی کشید و لبهایش را روی لبهای طاهر گذاشت و سعی کرد سرش را پایین بکشد. به چشمان متعجب طاهر خیره شد و چشم بست. تا حلقه شدن دستان طاهر به دور کمرش صبر کرد.

دستان طاهر به دور کمرش حلقه شد و بالا کشیدش. دست روی پاهایش کشید و مجبورش کرد پاهایش را به دورش حلقه بزند.

لبهایش را به سمت چانه اش کج کرد. سر طاهر هم کج شد و جفت لبهایش را بین لبهایش گرفت.

طاهر قدم برداشت. پا به درون اتاق خواب گذاشت و چرخ زد و تکیه اش را به دیوار شیشه ای داد و دستانش را از دور کمرش جدا کرد.

لبهایش را از لبهای طاهر جدا کرد و لبهای طاهر بوسه زنان تا روی چشمانش بالا آمد. چشمانش را بوسید و سرش را عقب کشید. خیره به چشمانش لبخند زد.

دستانش را به دکمه های پیراهن طاهر رساند. سر طاهر به سمتش خم شد.

قدمی جلو گذاشت و در حالی که لبهایش را به لبهای طاهر می رساند اولین دکمه را باز کرد.

دستان طاهر از پشت سرش بالا آمد و در حال باز کردن ساعتش قدمی جلو میگذاشت که مستانه دکمه ی بعدی را باز کرد. طاهر به سمت کنسول هدایتش کرد و ساعتش را روی آن گذاشت که مستانه دکمه ی بعدی را هم باز کرد.

طاهر دست روی دستش گذاشت. لبهایش را به خط چانه اش رساند.

چشم بست و خود را به دستان طاهر سپرد. تا به اینجا همراهش پیش آمده بود تا به طاهر ثابت کند بچه نیست. با تمام ترسی که از این لحظات داشت. با تمام ترسی که از تمام آنچه می توانست اتفاق بیفتد داشت اما تمام شجاعتش را جمع کرده بود تا ذهنیت طاهر را در مورد خود تغییر دهد.

طاهر که آخرین دکمه ی خود را باز کرد، دست روی سینه ی طاهر گذاشت و دو طرف پیراهنش را گرفت و از روی شانه هایش کنار زد.

طاهر دستانش را عقب کشید و خود پیراهنش را از تن کند.

بازوی مستانه را گرفت و به سمت تخت کشید. عقب عقب قدم برداشت و با برخورد ساق پایش به تخت دست مستانه را هم گرفت و روی تخت رها شد. مستانه هم به دنبالش رها شد و هین بلندش در بوسه ی پر شور طاهر گم شد.

دست طاهر کت صورتی اش را عقب زد و از تنش بیرون کشید. گر گرفت. چشمان طاهر روی تنش حرکت میکرد که گر گرفت. لب گزید و طاهر با خیره شدن به چشمانش لبخند زد. سرش را بالا کشید و دستش را به صورتش رساند. گونه اش را نوازش کرد و با مهربانی لبخند زد.

خجل سر به زیر انداخت. طاهر دست زیر چانه اش برد و مجبورش کرد در چشمانش خیره شود. با چشمکی نگاهش کرد.

شرم زده خم شد و خود را در آغوشش پنهان کرد.

طاهر بین بازوانش حبسش کرد و چرخ زد. نگاهش را روی صورتش چرخاند و لبخند زد.

سرش که نرمی و لطفات پارچه ی رو تختی را لمس کرد چشم گشود. چشمان مهربان طاهر خیره اش بود.

طاهر دست بالا آورد. انگشتان طاهر نوازش وار بین موهای پخش شده اش روی تخت به حرکت در آمد.

romangram.com | @romangram_com