#مردی_میشناسم_پارت_244
طاهر لبخند مهربانی زد: الان ترتیبش و میدم.
پا به آشپزخانه گذاشت و اشاره ای به اتاق خواب و راهرویی که در سمت چپ خانه پشت میز غذاخوری قرار داشت زد: اگه بخوای میتونی تو اتاق خواب من بمونی یا اون اتاق این طرفی... خودت هر دوتا رو ببین و هر کدوم و دوست داری انتخاب کن.
لبخندی زد و به راه افتاد. به سمت شیشه های روبرویش رفت. در شیشه ای را عقب کشید و پا به ایوان گذاشت و به پایین چشم دوخت. به آدم هایی که از این بالا بسیار کوچک به چشم می رسیدند. به خانه هایی که دیگر بزرگ نبودند. به شهری که پر از نور بود. در کنار دیوارک کوتاه که با شیشه بلندتر شده بود به راه افتاد. با عبور از سالن به اتاق خواب رسید. از کنار دو مبل و میز ما بین آنها گذشت. نگاهی به لاوست قهوه ای انداخت و تقریبا ساختمان را دور زد و از سمت چپ ایوان پا به درون اتاق خواب گذاشت. اتاق خوابی که دو دیوارش کاملا از شیشه بودند با آن آینه ی بزرگ قاب قهوه ای بالای تخت و تخت بزرگش با رو تختی نارنجی و بنفش حسابی در اتاق خودنمایی میکرد.
دست به کمر در برابر تخت ایستاد.
صدای طاهر را شنید که گفت: انتخاب کردی؟
پا از اتاق خواب که ورودی اش از داخل خانه به روبروی آشپزخانه باز می شد گذاشت و گفت: هنوز اولی و دیدم.
طاهر خندید و به سمت راهرو راه افتاد. پا به راهرو گذاشت. چشم از سرویس حمام و دستشویی که در ابتدای ورودی راهرو قرار داشت گرفت و به اتاقی که ته راهرو خودنمایی میکرد وارد شد. باز هم همان دو دیوار و تصویری از آسمان شب و ستاره ها... این اتاق خواب را با رو تختی سفید و دیوارهای یک رنگ سفیدش دوست نداشت. زیادی سفید بود.
جز تابلوی رنگا رنگ روی دیوار همه چیز قهوه ای و طلایی و سفید بود.
آرام روی ایوان قدم برداشت و دوباره روبروی سالن اصلی ایستاد. پشت به ویوی پیش رویش به سمت آشپزخانه برگشت و به طاهری که در آشپزخانه قدم می زد خیره شد. باورش نمی شد الان در این لحظه اینجا باشد. هنوز هم باورش نمی شد. گویا خواب می دید... هیجان زده بود. قلبش در سینه می کوبید.
شال را از سر باز کرد و روی سرویس مبلمان چرم انداخت. طاهر به سمتش می آمد و در حال صحبت با گوشی تلفن بود. پا به ایوان گذاشت و گوشی را به سمتش گرفت: وَلی...
لبخندی زد و گوشی را گرفت. به گوش چسباند. طاهر شالش را از روی مبل برداشت و به بینی نزدیک کرد. لبخندی به رویش زد و گفت: الو...
-:مستانه؟
طاهر لبخندی به رویش زد و با چشمکی آمد به سمت سالن برگردد که دستش را گرفت. طاهر ایستاد و به سمتش برگشت. دست طاهر را بالا آورد و به دستبندی که خود برای طاهر خریده بود خیره شد و در گوشی گفت: سلام...
-:کجایی تو؟ نمیگی نگران میشم؟ یه زنگ نمیزنی بمن از نگرانی درم بیاری؟
دست نوازشش را روی دستبند کشید. طاهر دستش را گرفت و به لب برد.
وَلی ادامه داد: دیدیش و به کل فراموشم کردی؟
لبخند زد: ببخشید... وقت نشد.
-:اگه قرار باشه اینطوری پیش بری میام برت میگردونم.
خود را جلو کشید و صورتش را در چند سانتی سینه ی طاهر متوقف کرد. طاهر تنها خیره اش بود. دستش را روی قلب طاهر گذاشت و چشم بست: تکرار نمیشه.
وَلی غرید: راحت رسیدی؟ مشکلی که نداری؟ شب کجا میمونی؟
romangram.com | @romangram_com