#مردی_میشناسم_پارت_243


قبل از اینکه واکنشی نشان دهد مستانه قدمی جلو گذاشت. روبرویش ایستاد. نگاهش را روی صورتش حرکت داد و دستش را بلند کرد. تکان نخورد تا دست مستانه روی گونه اش نشست و سر مستانه به سمت شانه اش کج شد: چقدر عوض شدی...

ناباورانه پلک زد. سرمای دست مستانه به تن داغش منتقل شد. مطمئنا خودش بود. مستانه بود. خواب نبود. توهم نبود. مستانه بود.

لبهای مستانه برای لبخند کش آمد و آهسته گفت: ببخشید...

دستش را بلند کرد و روی دست مستانه که روی صورتش قرار داشت گذاشت.

مستانه به خنده افتاد: میخواستم یکم اذیتت کنم که یادت باشه دیگه هیچوقت بدون اینکه بهم بگی نزاری بری.

با حرکتی غیر منتظره قدمی پیش گذاشت. بی توجه به تمام کسانی که در آنجا حضور داشتند فاصله ی بینشان را با قدمی پر کرد و دست دور کمر مستانه انداخت و در آغوشش کشید. دست دیگرش دست سرد مستانه را رها کرد و به روی سرش قرار گرفت و سر دخترک را به سینه اش فشرد.

دستان مستانه به دور کمرش حلقه شد. چشم بست و گوش به نفس های آرام مستانه کنار گوشش سپرد. بی توجه به کف زدن های حاضرین سالن... بی توجه به سر و صداهای بلند شده...

کنار گوشش گفت: یبار دیگه اینطوری اذیتم کنی نمی بخشمت... هیچوقت خودت و ازم قایم نکن.

***

طاهر در را باز کرد و عقب کشید: بفرمایید...

از در قهوه ای بزرگ پیش روی گذشت و پا به درون خانه گذاشت. با اولین قدمش نور به خانه دوید و روشنایی همه جای آن را فرا گرفت. متعجب به سمت طاهر برگشت و طاهر خندید: نور اتوماتیکه...

خندید و دوباره به سمت خانه برگشت. چند قدمی به جلو برداشت و صدای بسته شدن در خانه بلند شد و طاهر گفت: به خونه محقر من خوش اومدی...

نگاهش را به تصویر آسمان شب روبرویش که از شیشه های بزرگ مقابلش قابل دید دوخت. چشمش در سالن بزرگ چرخ خورد که میز غذاخوری بزرگی را در گوشه ی سمت چپ سالن جلوی کنسول قهوه ای به تصویر می کشید. با فاصله ی کمی از میز غذاخوری در سمت راست آنها مبلمان و روی عسلی هایش چراغ ها بزرگی قرار داشت. روی پاشنه ی پا چرخید. آشپزخانه سمتش راستش قرار داشت. نگاهش را گرداند و از بوفه ی بزرگ کنار مبلمان چسبیده به دیوار سمت چپ سالن گرفت و به اتاق خوابی که خودنمایی میکرد دوخت.

طاهر سری کج کرد: خوشت اومد؟

دست به دهانش برد: اگه اینجا محقره که پس خونه ی ما میشه لونه...

دست طاهر روی لبهایش نشست: ششش...

کمی فاصله گرفت و دسته ی چمدانش را گرفت و به راه افتاد. چمدان را جلوی کنسولی که سمت چپشان درست در چند قدمی اش قرار داشت و متوجهش نشده بود قرار داد و گفت: چی دوست داری برای شام بخوری؟

دستانش را در هم گره زد و تنش را تاب داد: مقلوبه...

طاهر متعجب در ورودی آشپزخانه به سمتش برگشت: شوخی میکنی؟

سرش را به طرفین تکان داد: دلم فقط اون و میخواد.

romangram.com | @romangram_com