#مردی_میشناسم_پارت_218
لبخندی زد: نه. شما خوش باشین من میرم خونه. باید وسایلم و جمع کنم.
-:کمک نمیخوای؟
سری به نفی تکان داد. گویا وَلی روبرویش ایستاده باشد و لبخند تلخی زد: نه...
وَلی مکث کرد و گفت: باشه. مراقب خودت باش. کاری نداری؟
آرام در گوشی لب زد: سلام برسونین. خداحافظ.
منتظر نماند و تماس را قطع کرد. باید می رفت خانه... بعد از تمام شدن شیفتش... باید وسایل را جمع میکرد و به طبقه ی دوم می برد. طبقه ی دومی که دیوانه اش بود. نمیخواست در بودن های ژاله در کنار آنها باشد.
فرانک با دیدنش که از پله ها بالا می آمد ایستاد و گفت: رفت؟
پلک زد: رفت.
-:رضا میاد دنبالم. تو رو هم می رسونیم.
خسته بود. میخواست سریعتر برود خانه. کاش می شد از شر این شیفت خلاص شود. دست فرانک روی شانه اش نشست: چته؟
-:خسته ام. دلم میخواد برم خونه.
فرانک با درد گفت: باید تحملش کنیم.
لبخندی زد: آره بابا... یکم دیگه میشه تحمل کرد.
فرانک به سمت استیشن راه افتاد و در برابر خانم موقر ایستاد. خانم موقر با محبت نگاهشان کرد: خسته این جفتتون!
دکتر امجد که از راه رسید هر دو به سمتش برگشتند و سلام کردند. موقر پرونده ای به سمت امجد گرفت: اینم مدارک بیماری که خواسته بودین.
امجد در حال بیرون کشیدن خودکار از جیب روپوشش گفت: درسا چطور پیش میره؟
فرانک خندید: تحمل میکنیم. اگه این شیفتا یکم کم بشه میشه باهاش راه اومد.
امجد در حال نوشتن گفت: حالا زوده بخوای از الان غر بزنی.
سر برداشت و با نگاه به صورت مستانه گفت: تو که دیگه خیلی زوده این حال نازار و به خودت بگیری.
ناخودآگاه دستی به صورتش کشید: یکم بی حالم همین...
romangram.com | @romangram_com