#مردی_میشناسم_پارت_217
فرانک دستش را بلند کرد و در حال خداحافظی گفت: تو رو دعوت کرد نه منو...
با اخم به سمت نریمان برگشت که نریمان شانه بالا کشید: راس میگه خب. من همین دیشب خونشون بودم و شامم خوب خوردم اونجا... لازم نیست دیگه امشبم شام و با فرانک بخورم.
لب ورچید: خیلی اذیتش میکنی.
نریمان لبخند زد: حالا میای شام یا نه؟!
دستانش را در جیب روپوش سفیدش فرو برد و متفکر گفت: اوووم... خب آخر هفته چطوره؟ خوبه؟!
نریمان با خوشحالی دست بهم کوبید: عالیه...
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و ادامه داد: الان یه نیم ساعتی وقت دارم. میخوای یه چیزی بخوریم؟
-:باید برگردم... الان فرصت نیست.
لبخندی زد. موهای خرمایی اش از زیر مقنعه بیرون زده و دوست داشتنی اش کرده بود. سری کج کرد: باشه پس بعد میبینمت. مراقب خودت باش.
سری تکان داد و لبخند زد. نریمان برگشت و به سمت بی ام دبلیو شاسی بلندش به راه افتاد که صدا زد: نریمان؟
نریمان به سمتش برگشت و با محبت گفت: جانم؟
از جانم نریمان لبخندش عمق گرفت اما سوالی که توی ذهنش خودنمایی میکرد را به زبان آورد: اون آدرس و پیدا نکردی؟!
لبخند روی لبهای نریمان رنگ باخت. پلک زد و با مکثی طولانی سرش را به طرفین کشید و چیزی زیر لب گفت که مستانه نشنید.
نفسش را فوت کرد: هنوزم دنبالش میگردی دیگه نه؟
نریمان تنها پلک زد. با مهربانی به چشمان سبز نریمان که زیر نور خورشید به طلایی میزد خیره شد: ممنونم ازت.
گوشه ی لب نریمان کمی بالا رفت و به سمت ماشین برگشت و سوار شد. با تک بوقی ماشین را به حرکت در آورد و از حیاط بیمارستان بیرون رفت. به سمت ساختمان بیمارستان برگشت.
قدم هایش را با آرامش برمی داشت که گوشی تلفن توی جیبش لرزید. دست به جیب برد و با دیدن نام پدر روی گوشی دستش را روی نواز لغزاند و گوشی را به گوش نزدیک کرد: سلام...
-:خوبی دخترم؟
تنها پلک زد و آرام زمزمه کرد: خوبم.
-:امروز میخوایم با ژاله بریم بیرون میخوای باهامون بیای؟
romangram.com | @romangram_com