#مردی_میشناسم_پارت_216


مستانه با اصرار گفت: طاهر کو بابا؟

با خشم سر بلند کرد. خیره ی چشمان درشت دخترکش شد و از بین دندان های قفل شده اش غرید: رفت.

دستش از روی چمدان کنده شد. قلبش از جا کنده شد. چشمانش از نور کنده شد. روح از جسمش کنده شد.

رها شد. پاهایش لرزید و روی پله ها افتاد.

پدرش دسته ی چمدان را کشید و در را باز کرد. طاهر رفته بود؟ طاهر بوسیده بودش... طاهر رفته بود.

نفس کشیدن برایش سخت شده بود. تنها سعی میکرد هوای اطراف را ببلعد تا بتواند چیزی به زبان بیاورد.

وَلی چمدان و کیف را از در بیرون کشید و به طرف در برگشت تا ببندش که بالاخره زبانش تکان خورد و گفت: تو خواستی بره نه؟

پدرش ایستاد و خیره اش شد که اولین قطره ی اشکش فرو ریخت. دهان بازش را بست و ادامه داد: طاهر نمی رفت. نه الان... تو خواستی بره نه؟ ازم گرفتیش؟

وَلی سری تکان داد: اون هیچوقت مال تو نبود.

خود را جلو کشید. روی پا دری فرشی کوچک جلوی پله ها افتاد: بود بابا... طاهر مال من بود. بهت گفتم دوسش دارم. گفتم میخوامش نگفتی نخوامش. خودت گفتی باشه. وقتی گفتی طاهر مال من شد. طاهر مال خود خودم بود. بابا طاهر و اینقدر ساده بدست نیاوردم که ازم گرفتیش. چطوری تونستی بابا؟ چطوری طاهر و ازم گرفتی بابا...

بغضی که از گلویش چسبیده بود اجازه نمی داد به سادگی صحبت کند. به سختی بغضش را فرو داد و بریده بریده گفت: طاهر... طاهر... تازه دوسم داشت... طاهر تازه... مال من... شده... ازم گرفتیش...

وَلی به سمتش برگشت. در را هل داد و نزدیکش شد. دستش را دراز کرد تا بازوی مستانه را بگیرد که مستانه خود را عقب کشید. دست وَلی در هوا ماند.

سر بلند کرد. خیره ی چشمان پدرش شد. از پشت پرده ی تار نگاهش به صورت پدرش نگاه کرد و به سختی زمزمه کرد: چرا بابا؟ میدونستی نمیتونم برم دنبالش... میدونستی اگه بره نمیتونم هیچکاری بکنم برای همین گفتی بره؟ برای همین خواستی بره؟

وَلی یک زانویش را خم کرد و جلوی مستانه نشست: دخترم...

خود را عقب کشید. در میان جمله ی وَلی پرید و تقریبا فریاد زد: من دخترت نیستم. دیگه دخترت نیستم بابا... دیگه نمیخوام دخترت باشم. دیگه نمیخوام باشم. بابا... بابا دیگه هیچی ازت نمیخوام. بابا با گرفتن طاهر ازم من و کشتی. مستانه مرد.

این را گفت و از جا بلند شد و از کنار وَلی گذشت و پله ها را پایین دوید.

***

نریمان سری کج کرد و گفت: نمیخوای یه وقتی به من بدی؟ یه شام فقط...

نگاهی به فرانک انداخت. فرانک شانه بالا کشید و به سمت ساختمان به راه افتاد.

صدایش را بلند کرد: کجا میری فرانک؟

romangram.com | @romangram_com