#مردی_میشناسم_پارت_215


پاهایش سنگینی تنش را به دنبال خود می کشیدند. سرمای هوا نمی توانست داغی تنش را کم کند. گویا هر آن داغ تر می شد. بغضی به گلویش چنگ می زد اما توانی برای به گریه افتادن هم نداشت. دلیلی برای گریه نداشت. کسی گریه میکرد که دلیلی برای این گریه می داشت اما او دیگر هیچ دلیلی برای گریه هم نداشت. با افتادن نوری از پشت سر خود را از جاده ی خاکی کنار کشید.

ماشین با سرعت پیش می آمد. صدای حرکت تایرها روی سنگ ریزه ها کاملا گوشش را می آزرد. ماشین از کنارش گذشت. حتی سر بلند نکرد تا برای آخرین بار وَلی را ببیند. ماشین چند متری جلوتر متوقف شد. ایستاد و به ماشین متوقف شده خیره شد.

با دنده عقب شدن ماشین همانطور ایستاد. وَلی ماشین را درست کنارش متوقف کرد و شیشه را پایین کشید و بدون نگاه کردن گفت: سوار شو...

***

با صدای چرخش کلید در با عجله از جا پرید و به سمت راهرو دوید. در را باز کرد و به وَلی که مشغول در آوردن کفش هایش بود خیره شد. با بلند شدن سر پدرش آرام لب زد: سلام...

وَلی در سکوت سری تکان داد و پا روی پله های طبقه ی بالا گذاشت.

دست روی نرده ها گذاشت و گفت: بابا...

وَلی ایستاد. اما به سمتش برنگشت. آرام و سر به زیر و با تردید زمزمه کرد: طاهر...

وَلی گفت: طاهر چی؟

-:طاهر کو؟

بی توجه به او از پله ها بالا رفت. خواست دنبالش برود اما تمام روز اشک ریخته بود. دیگر توانی نداشت. طاهر نیامده بود. پاهایش می لرزید. طاهر نیامده بود. پدرش تنها آمده بود. سرش را بلند کرد. صدای باز و بسته شدن در طبقه ی دوم به گوش رسید.

وَلی وارد اتاق شد. چشمش که به وسایل طاهر افتاد ایستاد. چند روز پیش کنار طاهر در همین اتاق خوابیده بود. همان روزی که فهمیده بود ویدا طاهر را دوست داشته است.

به سمت چمدان طاهر قدم برداشت. چمدان را جلو کشید و نگاهش روی دفتر روی چمدان ثابت ماند. دست برد به سمت دفتر و بازش کرد. هر ورقی که می زد قلبش بیشتر در سینه می کوبید. این دفتر... خط دخترش... ورق زد و ورق زد... عقربه های ساعت پشت سر هم حرکت میکردند. با رسیدن به صفحه ای که بزرگ نوشته شده بود:

داری با من چیکار میکنی تو مستانه... داری با چی مستم میکنی که هر لحظه گیج تر میشم

انگشتانش بی حس شد. دفتر از دستش افتاد. لحظاتی به دفتر روی چمدان خیره بود تا توانست بخود بیاید. دفتر را برداشت. تا زد و در جیب داخلی پالتویش قرار داد. با عجله برخاست. وسایل طاهر را درون چمدان ریخت و کیف مدارکش را هم برداشت. از پله ها که سرازیر می شد نگاهش روی مستانه ای که سر به روی زانوانش گذاشته بود و صدای گریه ی آرامش بلند بود ایستاد. دخترکش بخاطر طاهر اشک می ریخت؟ دختر او؟ خواهرش هم روزی اشک ریخته بود؟ کاش می دانست. کاش روزی می دانست ویدا عاشق طاهر بوده است تا هرگز به اینکه مستانه می تواند با طاهر ازدواج کند فکر نمیکرد. کاش می دانست تا در این لحظه اینجا نباشد.

اولین پله را که پایین رفت با صدای برخورد چمدان مستانه سر بلند کرد. خیره ی پدرش شد و با دیدن چمدان به سمت پله ها خیز برداشت: بابا...

پله ها را پایین رفت و چمدان را هم همراه خود کشید. مستانه با رسیدنش به آخرین پله عقب کشید و گفت: کجا میبری؟

به سمت مستانه برگشت. نگاهش که به لبهای دخترکش کشیده شد آن صحنه در برابر چشمان بازش جان گرفت. اخمی بین ابروانش جا خوش کرد و به سمت کفش هایش قدم برداشت.

مستانه به چمدان چنگ زد و به سمت خود کشیدش: بابا طاهر کجاست؟

سر بلند کرد. مستانه سینه سپر کرده بود. اما نمی توانست. نه بعد از تمام آنچه اتفاق افتاده بود دیگر نمی توانست آنچه می دید را بار دیگر ببیند. دست روی دست مستانه گذاشت و گفت: وِل کن.

romangram.com | @romangram_com