#مردی_میشناسم_پارت_214
با حال زار دست روی سرش گذاشت: حالا چطوری قبول کنم دخترم با تو باشه وقتی میدونم خواهرم چشمش دنبال توئه؟
سر بلند کرد. بالاخره نگاهشان در هم گره خورد. وَلی سری کج کرد: چرا اون موقع نگفتی ویدا رو میخوای؟ چرا نگفتی تا جلوی مادرم وایسم که ویدا رو شوهر نده. من خاک بر سر فکر کردم دلش با بهادره خجالت میکشه حرف بزنه. من احمق خودم راضیش کردم به این ازدواج... با دستای خودم شوهرش دادم. خودم با همین زبون لال شدم ازش جواب مثبت گرفتم. حالا جلوی چشام میبینم بعد از این همه سال برای تو گریه میکنه. من چه خاکی تو سرم بریزم طاهر؟!
-:من وقتی فهمیدم ویدا شوهر کرده فراموشش کردم.
وَلی با ناامیدی گفت: اما اون بخاطر تو گریه میکنه.
پاسخی برای این نداشت. سر به زیر انداخت. حق با وَلی بود.
وَلی ادامه داد: طاهر تو جای من بودی چیکار میکردی؟ تو چیکار میکردی که من الان بکنم؟ الان چیکار کنم؟ یه طرف رفیقمه... یه طرف دخترم. یه طرف خواهرم... چه غلطی کنم من طاهر؟! من چه گهی بخورم که از این منجلاب خلاص شم.
سر بلند کرد و با حرکتی سریع برخاست و به سمت دره قدم برداشت: خدایا چیکار کنم؟!
به سمت طاهر برگشت: حالا چی؟ میخوای دخترم زنت بشه؟! میخوای یه بچه هفده ساله بشه زنت؟
سر به زیر انداخت. این را نمیخواست.
وَلی ادامه داد: وقتی اومد گفت دوست داره گفتم چند سال صبر میکنم. چند سال دیگه اگه دلش بازم با تو بود اون موقع از خدامه زنت بشه. کی بهتر از تو؟ کی جز تو؟! اما الان؟! با این دختر چیکار کنم طاهر؟
سکوتی طولانی بینشان حکم فرما شد. سکوتی که هیچ صدایی جز صدای زوزه ی بلند باد آن را نمی شکست. دقایقی طولانی گذشت. هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند.
وَلی بعد از نزدیک به یک ربع به سمتش برگشت: طاهر...
سر بلند کرد و خیره اش شد که گفت: برو طاهر...
به سمتش آمد و در برابرش ایستاد: آخرین جوونمردی و تو حقم بکن؛ برو رفیق... برو بزار این جهنم و یه جوری جمعش کنم.
خیره ی وَلی شد. لبخند تلخی به لب آورد. وَلی گفته بود برو... شاید به نظر می رسید منظورش از این برو مدت کوتاهیست اما خوب می دانست این رفتن دیگر نباید برگشتنی داشته باشد. از آنچه می ترسید اتفاق افتاده بود. دیگر برادری هم نداشت. دیگر وَلی هم نبود. دیگر هیچکس را نداشت. از جا بلند شد... چند قدمی به عقب برداشت. وَلی قدمی جلو آمد.
طاهر برگشت. حق داشت... وَلی حق داشت. دیگر جایی برای ماندن نبود. سرش را تکان داد. میخواست بگوید او همیشه محرم اسرارش بوده... میخواست بگوید او همیشه برایش نه رفیق برادر بوده... میخواست بگوید بیشتر از خانواده اش او را به خانوادگی قبول داشته... میخواست از حسش به تمام این سی و اندی سال رفاقتشان بگوید اما... سکوت کرد. لبخند تلخی به وَلی زد که در تاریکی شب حتی قابل دید نبود. وَلی در برابر نور ایستاده بود. سالهای سال پیش... درست وقتی پا به مدرسه گذاشته بود و وَلی برای رفاقت پیش قدم شده بود... هرگز فکر نمیکرد روزی عمر رفاقتشان این چنین زیاد شود که وَلی برایش نه رفیق، بلکه برادر شود. وقتی پا به ایران میگذاشت هم فکر نمیکرد رفاقتش با وَلی این چنین پاره شود.
دست به جیب برد. با شانه های افتاده به راه افتاد. مسیری را که با ماشین طی کرده بودند آرام آرام پیش می رفت.
وَلی رفاقتشان را تمام کرده بود. وَلی همه چیز را پایان داده بود.
دیگر هیچ کس را نداشت. تنهای تنها... نه زندگی را میخواست نه این توان راه رفتن را...
دردی روی قلبش سنگینی میکرد. دردی که هر آن ممکن بود زمین بزندش... کاش درمانی برای این درد می یافت. کاش می توانست درمانی برای این درد بیاید و خود را رها کند از این درد.
romangram.com | @romangram_com