#مردی_میشناسم_پارت_213
وَلی با مکثی طولانی گفت: چطوری باید باور کنم.
به سمتش برگشت: من باورت داشتم طاهر... میدونستم دخترم دوست داره. میدونستم و میدیدم و همه مدام در گوشم میخوندن پنبه و آتیش و گذاشتم کنار هم اما من باورت داشتم. به مرد بودن تو ایمان داشتم. من اونقدری که به خودم اعتماد نداشتم به تو اعتماد داشتم رفیق... مرد... جوون مرد. چی بهت بگم طاهر؟!
صدایش را بالا برد: چی بگم؟ چی میتونم بهت بگم؟
کف دستش را روی سرش کوبید: من خاک بر سر خودم کردم... حالا زبونم کوتاهه.
دست بلند کرد تا دست وَلی را بگیرد که وَلی دستش را عقب کشید: میگفتم درسته مستانه دوسش داره، اما طاهر آدمش نیست... حتی دوسشم داشته باشه اینکار و نمیکنه. اون بچه هست... میبینه.
با خشم ادامه داد: دختر من هیچی حالیش نبود طاهر... تو تموم این سالها چشمم بهش بود. تا خواست یکی پیشش یه حرف بزنه دست بکار شدم. من این همه سال سعی کردم دخترم چشم و گوش بسته بمونه. من همه ی این سالا همه چیز و پاییدم تا دخترم مبادا غرق بشه تو این چیزا ولی ببین الان نمیدونم چطوری اونقدر غرق شده که اونطور ماهرانه می بوسیدت...
دست به دستگیره برد و بی حرف پیاده شد.
در زیر نور چراغ های نور بالای ماشین که روبرو را روشن میکرد به شبح وَلی که در کنار ماشین قدم برمی داشت و نفس های عمیق میکشید چشم دوخت. با تردید پیاده شد و صدایش را بالا برد تا به گوش وَلی برسد. باد سرد شدیدی می وزید: دخترت پاکه...
وَلی دست به کمر به سمتش برگشت و با خشم فریاد زد: پاک؟ پاکی و تو چی میبینی؟ وقتی اونطوری تو رو می بوسید باید بگم دخترم پاک بود؟ وقتی اونطوری از گردنت آویزون شده بود بازم بگم پاکه؟ دقیقا پاکیش کجا مونده طاهر؟
ماشین را دور زد. جلوی وَلی ایستاد: تو سادگیش... پاکیش و توی این میبینم که عشقش و فریاد میزنه. پاکیش و توی اون نابلدیش میبینم. پاکیش و توی این میبینم که قبل از خودم اومد به تو گفت...
وَلی پوزخند زد و بین خنده های تلخش گفت: نکنه میخواستی بیاد همون اولش ببوستت...
دستش را مشت کرد. ناخن هایش در پوستش فرو رفت. به سختی سق خشک شده ی دهانش را تر کرد و گفت: نخواستم. میدونم غلط زیادی کردم ولی نتونستم... چند ماهه دارم جلوی دخترت میجنگم. چند ماهه هر بار بهم گفت دوست دارم خودم و نشکستم. تو گوشش خوندم جای پدرشم. جای عموشم. داییشم.
جفت دستانش را روی سرش کوبید و نشست: نتونستم. نتونستم جلوی این محبت هایی که از هیشکی ندیده بودم و دخترت تقدیمم میکرد مقاومت کنم.
سر بلند کرد. بخاطر فریاد هایش صدایش در نمی آمد. اما به سختی ادامه داد: یبارم خودت و بزار جای من. دختر من عاشقت می شد...
وَلی چند قدم بلند را سریع به سمتش برداشت و به طرفش خم شد: میومدی میگفتی دلت سُریده.
-:من هیشکی و ندارم. نه مادر پدری... نه خواهری. تو تنها خانوادم بودی... تنها کسی که داشتم. چطوری میومدم بهت میگفتم پام لرزیده. چطوری می گفتم من خاک بر سر نتونستم... نتونستم جلوی دخترت وایسم. نتونستم کم نیارم...
وَلی نفس عمیقی کشید و بریده بریده رهایش کرد: بد کردی طاهر... بد کردی.
چرخی به دور خود زد. پالتویش را از تن کند و در ماشین را باز کرد و پالتو را روی صندلی عقب انداخت. داغ کرده بود. در را تقریبا کوبید و گفت: رفیق... من از خدام بود تو دامادم بشی. دخترم و بدم دستت... کی بهتر از تو؟! ولی دختر من بچه هست طاهر... الان وقت شوهرش نیست. الان باید سرش تو دفتر کتابش باشه نه عشق بازیش... نه از گردن تو آویزون شدنش...
سرش را به زیر انداخت... می لرزید. بالاخره توانست به گریه بیفتد: اشتباه کردم. نفهمیدم چی شد... نتونستم وقتی اونطوری جلوم زار می زد طاقت بیارم.
وَلی در برابرش خم شد. زانو زد و روی پاهایش نشست و با حال زاری گفت: حالا چیکار کنم طاهر؟ حالا چطوری تو روت نگا کنم و یادم نیاد دخترم اونطوری از گردنت آویزون شده بود؟ حالا چطوری بهت بگم رفیق و یادم نیاد تو خونه خودم دخترم و می بوسیدی؟ از این به بعد چطوری محرم اسرارم باشی وقتی میدونم چند ساله حرف پشت حرف ازم پنهون کردی. حالا چطوری تو چشمای بهادری که از خواهرم میناله نگا کنم و بگم درست میشه ویدا یکم سرده؟! چطوری تو روی بهادر وایسم و به زبون نیارم خواهرم عاشق توئه؟!
romangram.com | @romangram_com