#مردی_میشناسم_پارت_212
خم شد. بوسه ای روی موهایش نشاند و به سرعت از کنارش گذشت. وَلی در ماشین منتظرش بود. در سمت کمک راننده را باز کرد و نشست. ماشین از جا کنده شد و به راه افتاد.
ساعتی بعد در بالای دره... در تاریکی ابتدای غروب به روبرو خیره بودند.
وَلی دنده را روی دنده عقب گذاشت و ترمز دستی را کشید. چشم بست و لحظه ای بعد باز کرد و گفت: از جلوی چشام کنار نمیره.
سکوت کرده بود. حرفی برای زدن نداشت. میخواست ابتدا موضع وَلی مشخص شود. منتظر مانده بود تا وَلی حرف بزند. تمام آنچه در ذهنش است را به زبان بیاورد.
وَلی ادامه داد: همیشه فکر میکردم رفیقتم همیشه فکر میکردم واقعا میتونم روت حساب کنم.
سر به زیر انداخت. وَلی حق داشت. اشتباه کرده بود. خیلی اشتباه کرده بود.
وَلی نفسی تازه کرد: تو از همه چیز زندگی من خبر داشتی. از کوچکترین کاری که میکردم تا بزرگترینش... محرم اسرارم بودی و فکر میکردم برای تو منم همینطورم. اما اشتباه میکردم... گویا من هیچوقت برات محرم اسرار نبودم. هیچوقت من و به عنوان رفیق قبول نداشتی رفیق...
ناباورانه سرش را به سمت وَلی چرخاند و سر وَلی هم به سمت او برگشت: اینطور نیست رفیق؟
لبهای باز شده اش را که دید ادامه داد: نه وقتی عاشق خواهرم شدی حرفی بهم زدی نه وقتی دخترم عاشقت شد.
چشمانش گرد شد. می دانست وَلی از رابطه ی بینشان با مستانه خبر دارد اما از رابطه اش با ویدا هیچ نمی دانست و حال...
وَلی به خنده افتاد: نمیدونم به حماقتم بخندم یا گریه کنم. حس میکنم تمام این سالها بازی خوردم.
شوکه از آنچه می شنید به سختی به حرف آمد: من هیچوقت نخواستم بازیت بدم.
وَلی پوزخند زد: ولی الان دقیقا حس میکنم بازی خوردم. اونم از نوع ناجوانمردانه اش.
سر به زیر انداخت. وَلی دقایقی سکوت کرد و بعد به خنده افتاد: هنوزم باورم نمی شه چی دیدم.
دستش را روی فرمان کوبید: دختر من...
با تمسخر سرش را به طرفین تکان داد: اون هیچ نسبتی با تو نداره... محرمت نیست و داشت اونطوری تو رو می بوسید.
به وَلی خیره شد: برات مهمه محرم نامحرم بودنش؟!
وَلی با اخم نگاهش کرد: وقتی اونطوری از گردنت آویزون شده بود، وقتی اونطوری داشت می بوسیدت آره مهمه.
دستی بین موهایش کشید و با حالت غافلگیرانه کمی نزدیکش شد: بار چندمتون بود؟ چند بار دیگه تو خونه من... جلوی چشمای من اینطوری همدیگر و بوسیدین؟
با شرمندگی گفت: اولین...
romangram.com | @romangram_com