#مردی_میشناسم_پارت_211


مستانه سر به زیر انداخت. گیج بود. نمی دانست در این لحظه باید چه واکنشی نشان دهد. صاف ایستاد... باید چیزی می گفت. باید حرفی می زد اما هیچ کلمه ای در ذهنش جا نداشت. کلمات را گم کرده بود. حروف از ذهنش فرار کرده بودند. به سختی نفس می کشید. این لحظه برایش سخت بود. خیلی سخت بود و هر آن سخت تر می شد.

مستانه بود که توانست این سکوت را بشکند و نگاهش را به سمت خود بکشد. زمزمه کرد: بابا...؟

چشمش به مستانه بود و شجاعت او شوکه اش کرده بود که وَلی گفت: مستانه.

مستانه قدمی جلو گذاشت و وَلی گفت: برو پایین...!

مستانه شوکه به سمتش برگشت. خیره خیره نگاهش کرد و با سکوتش به سمت وَلی برگشت: آخه بابا...!

وَلی به سمتش برگشت: حرف بزنیم.

مستانه پا روی زمین کوبید: بابا...

جلو رفت. از نگاه به چشمان وَلی خجل بود. آرام زمزمه کرد: حرف بزنیم.

وَلی اشاره ای به در اصلی ساختمان زد: بریم بیرون...

سر تکان داد: پالتوم و بردارم میام.

وَلی از پله ها سرازیر شد. به سمت اتاق برگشت و پالتویش را از روی چمدان برداشت. دفتر مستانه روی چمدانش بود. سعی کرد بر استرس وجودش غلبه کند. چشمانش را روی هم گذاشت و چند نفس عمیق کشید. مستانه در چهارچوب در ایستاد: حالا چی میشه...

به سمت مستانه برگشت و به سختی لبخندی روی لب نشاند: هیچی...!

مستانه اخم کرد: ما...

جلو رفت. انگشتانش را روی لبهایی گذاشت که لحظاتی پیش تمام وجودش را پر از عشق کرده بودند: فردا امتحان داری. الان نباید به هیچی جز امتحانت فکر کنی. هر اتفاقی بیفته امتحانت مهم تر از همه هست. من همه ی تلاشم و میکنم پس لازم نیست نگران باشی.

دخترک سر به زیر انداخت و بغض کرد: بابام ناراحت شد؟

-:حق داره. تو یه دونه دخترشی و من به حریمت تجاوز کردم.

مستانه سر بلند کرد: تقصیر تو نبود. من خواستم.

لبخند زد: منم خواستم...

مستانه خود را در آغوشش انداخت. اجازه داد مستانه لحظه ای در آغوشش باشد و بعد عقب کشید: مراقب خودت باش و برو درست و بخون. خب؟

مستانه سرش را بالا و پایین برد.

romangram.com | @romangram_com