#مردی_میشناسم_پارت_210
مستانه اخم کرد و تشر زد: وِلم کن.
آب دهانش را فرو داد. نگاهش را به سمت لبهای صورتی کشید. چشم بست و سر خم کرد.
شاید زن های زیادی در زندگی اش حضور نداشتند اما چندان هم بی تجربه نبود. اما اعتراف کرد... بوسیدن مستانه حس خاصی داشت. مستانه در شوک بود. گویا تمام آنچه از بوسه می دانست همین چسباندن لبها بهم بود.
لب بالایی اش را بین لبهایش اسیر کرد و لحظه ای بعد به سراغ لب پایینی رفت. لحظه ای مکث کرد و دستش را به پشت سر مستانه هدایت کرد. شال روی سرش را کنار زد و دست بین موهایش برد و بیشتر به سمت خود کشیدش. لبهای مستانه هم گویا کم کم یاد میگرفتند که به حرکت در آمدند. نابلدی دخترک قلبش را لرزاند. به وجدش آورد.
ناب بودن مستانه وجودش را پر از شور و اشتیاق کرده بود. این بوسه برایش طعم خاصی داشت. رویای خاصی داشت. دوست داشت بیشتر و بیشتر ببوسدش...
دست دیگرش را دور کمرش حلقه زد و بالا کشیدش.
مستانه غرق بود. گویا نمی توانست همزمان روی اینکه می تواند دستانش را به دور کمرش حلقه بزند و در عین حال لبهایش را حرکت دهد، تمرکز کند. دخترک در آغوشش رها شده بود و تنها سعی میکرد همراهی اش کند.
بالاخره مستانه ناوردانه نفس کم آورد و کمی فاصله گرفت.
قبل از اینکه سرش را که به راست خم شده بود بالا بیاورد و چشمانش را باز کند این دستانه مستانه بود که به دور گردنش حلقه شد و خود را بالاتر کشید و لبهایش را به کام گرفت. لحظه ای کوتاه چشم باز کرد و دوباره چشم بست. نمیخواست این بوسه را به این سادگی تمام کند. حال که مستانه هم برای همراهی اش تمایل داشت میخواست این بوسه را در ذهن خود و مستانه ماندگار کند.
حرکت نوازش وار انگشتانش، روی موهای مستانه، بوی خوش موهایش که در مشامش می پیچید. بوی خوش عطر شیرینش...
گویا آسمان ها را فتح میکرد. اولین بار با بوسه ای پا به روی آسمان ها گذاشته بود. هر آن به روی یکی از آسمان ها قدم میگذاشت و هر آن ضربان قلبش بیشتر مشتاقش میکرد.
دست مستانه روی برآمدگی پشت گردنش حرکت میکرد و باعث می شد بیشتر ذهنش برای بوسیدن مستانه اشتیاق نشان دهد...
در برابر چشمانش هیچ نبود. سیاهی بود که تنها تصویر مستانه را به نمایش گذاشته بود. تنها هاله ای از مستانه که با چشمان به اشک نشسته اش تماشایش میکرد.
گوشهایش هیچ نمی شنید. مشامش هیچ بویی استشمام نمیکرد. چشمانش هیچ نمی دید. دستانش هیچ لمس نمیکرد.
جز مستانه...
مستانه در این لحظه برایش بتی بود که...
که صدایی در گوشش نجوا انداخت: مستانه...
بی تفاوت بود. چه اهمیتی داشت در این لحظه صدایی باشد...
اما لحظه ای طول نکشید که باز هم صدایی گفت: طاهر...
بار سوم که صدا نام مستانه را به زبان آورد. ذهنش به حرکت در آمد. توانست آن صدا را تحلیل کند. صدای وَلی؟ لبهایش از حرکت ایستاد. مستانه هم گویا با دور شدنش بخود آمد. کمی فاصله گرفت و سر مستانه هنوز همانطور مانده بود. چشم گشود و به چشمان بسته ی مستانه خیره شد. نگاهش را کمی بالا کشید که با چشمان بهت زده ی وَلی روبرو شد.
romangram.com | @romangram_com